خان اول شاهتامه (نبرد رخش با شیر) به همراه تحلیل روانشناسی آن

برون رفت پس پَهلِوِ1 نیمروز

ز پیش پدر گُرد2 گیتی فروز

دو روزه به یک روز بگذاشتی

شب تیره را روز پنداشتی

بدین سان همی رخش بُبرید راه

بتابنده روز و شبان سیاه

تنش چون خورش جُست و آمد به شور

یکی دشت پیش آمدش پر ز گور

یکی رخش را تیز بنمود ران

تَگِ3 گور شد از تَگِ او گران

کمند و پی رخش و رستم سوار

نیابد ازو دام و دد زینهار

کمند کیانی بینداخت شیر

به حلقه درآورد گور دلیر

.

.

.

برای خواندن بقیه اشعار و ترجمه و تحلیل لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

حکایت سکه های طلایی که دردیده شد

شخصی مقدار زیادی سکه و شمش طلا داشت.

آنها را در خرابه‌ای در زیر زمین دفن کرده بود.

هر چند روز یک بار به سراغ آنها می‌رفت و احتمالا سکه‌ای بر آنها می‌افزود و مطمئن می‌شد که هنوز در جای خود هستند. اما از این همه سکه هیچ استفاده‌ای نمی‌کرد و زندگی فقیرانه‌ای داشت.

بعد از مدتی یک نفر جای آین گنج را یافت و آن را برداشت و به جای آن چند تکه سنگ گذاشت.

روز بعد مال باخته را دید که در خرابه به این طرف و آن طرف می‌دود و خاک بر سر می‌ریزد. نزد او رفت و علت این آشفتگی را پرسید.

آن شخص گفت: چرا آشفته و ناراحت نباشم؟ تمام سکه و طلاهایی که یک عمر برای جمع‌آوری آنها تلاش کرده بودم به یکباره از دستم رفت. امروز که برای سرکشی به آنها آمدم متوجه شدم دزدی نابکار همۀ داراییم را برده و به جای آن چند تکه سنگ گذاشته. از این ناراحتی دارم سکته می‌کنم.

آن مرد با خونسردی در پاسخ به وی گفت: تو که از این همه طلا و جواهر هیچ استفاده‌ای نمی‌کردی. پس چه فرق می‌کند که سنگ زیر زمین دفن کنی یا طلا؟ الان هم برو همان سنگ‌هایی که در جای طلاها باقی‌مانده را بردار و بشمار و دوباره درجایش بگذار.

این شده حکایت بسیاری از ما آدم‌ها که همه چیز را نگه می‌داریم برای روز مبادا. این روز مبادا همین امروز است. پس همین امرو.ز شروع کنید به زندگی کردن، شادی کردن، خرج کردن همان مقدار از درآمدی که دارید. البته مقدار کمی هم ذخیره بگذارید برای تفریحات بعدی.

داستان تقسیم عمر آفریدگان خداوند بزرگ و حرص انسان

تنها چند روز از آفرينش دنيا مي‌گذشت و خداوند براي هر کدام از مخلوقاتش طول عمر تعيين مي‌کرد. الاغ آمد و پرسيد: عمر من چقدر است؟

خداوند جواب داد: 30 سال به تو عمر دادم که در خدمت اشرف مخلوقات آدم باشی و به او خدمت کنی، آيا اين مقدار براي تو کافي است؟

الاغ ناليد: آخ! اين مدت بسيار زياد است. زندگي من به سختی می‌گذرد، کمر من از بارهايي که صبح تا شب باید بکشم و ضربه‌هايي که به عنوان دستمزد کارم دريافت مي‌کنم به شدت درد مي‌کند. لطفا نگذار من با اين وضع مدّت زيادي زندگي کنم.

خداوند گفت: خيلي خوب! پس من از عمر تو 18 سال کم می‌کنم. تو بايد تنها 12 سال زندگي کني.

الاغ راضي شد و رفت.

نوبت به سگ رسید. سگ آمد و خداوند به او گفت: براي الاغ 30 سال سن زياد بود، ولي برای تو 20 سال مقدر کردم، اميدوارم مشکلي در اين مورد نداشته باشي.

سگ جواب داد: آيا واقعاً مي‌خواهي من اين همه مدت زندگي کنم؟ تو مي‌داني که من چه قدر بايد راه بروم و با چه سختی واق واق کنم و نگهبانی بدهم، پاهاي من نمي‌توانند 30 سال چنين چيزي را تحمل کنند. وقتي هم پير شوم و صدايم و دندان‌هايم از کار بیفتد، فقط باید مواظب باشم که بچه ها مرا کتک نزنند.

سگ حق داشت و به همين دليل خداوند به او هم تنها 8 سال عمر داد و 12 سال باقی‌مانده را کنار گذاشت.

بعد از آن ميمون آمد. خداوند به او گفت: تو که حتماً دوست داري 20 سال عمر کني. تو نبايد مثل الاغ کار کني يا مانند سگ بدوي و نگهبانی بدهی. تو هميشه سرحال هستي.

ميمون شاکی شد و گفت: آه! درسته که اين طور به نظر مي‌رسد، ولي حقيقت چيز ديگري است. من هميشه بايد بامزه و شاد باشم تا بتوانم مردم را با کارهایم بخندانم. وقتي سيبي به من مي‌دهند و من گاز مي‌زنم ترش است. تمام اين به اصطلاح تفريحات مرا افسرده مي‌کند. نه! من چنین عمری را نمي‌خواهم و توان 30 سال تحمل این زندگی را ندارم.

خداوند خواست که براي ميمون زندگي را آسان‌تر کند. بنابراين تنها 10 سال به او عمر داد و 10 سال از عمر او را کناری نهاد.

آخر از همه نوبت به انسان رسيد. سالم و شاد در پیشگاه حضرت حق ایستاد.

خداوند به او گفت: برای تو 30 سال عمر نوشتم که بروی و با شادی و سلامتی زندگی کنی. آيا اين برايت کافي است؟

انسان فرياد زد: چرا به اين کوتاهي؟ درست وقتي که خانه‌ام را ساختم، وقتي که درختانم را کاشتم، وقتي که نتايج و ميوه‌هايم به ثمر مي‌رسند و وقتي که با کار سنگينم چيزي به دست آورده‌ام بايد بميرم؟ اوه نه! خواهش مي‌کنم که زندگي من را طولاني‌تر کن.

خداوند گفت: بسیار خوب. اگر مي‌خواهي 18سال از عمر الاغ را مي‌توانم به عمرت اضافه کنم.

انسان جواب داد: نه! هنوز کافي نيست.

خداوند با بي حوصلگي گفت: باشه. پس 12 سال از عمر سگ را هم به عمر تو اضافه می‌کنم.

انسان فرياد زد: نه! هنوز خيلي کم است.

خداوند گفت: بسيار خوب ناراحت نباش. 10 سال از عمر ميمون را هم به تو مي‌دهم، ولي باید بدانی که بيشتر از اين خبري نيست.

انسان به اجبار رفت. ولي گويا هنوز از طول مدت عمرش راضي نبود.

فرشتگان به خداوند که با پوزخندي رفتن انسان را مشاهده مي‌کرد، نگاه مي‌کردند.

خداوند خطاب به فرشتگانش گفت: او از اين 70 سال عمر، تنها 30 سال مانند آدم در شادی و سلامتی عمر خواهد کرد از 30 سالگي تا 48 سالگي مانند الاغ باید سخت کار کند. از 48 تا 60 سالگی بيهوده باید راه برود و از نوه‌های خود نگهبانی دهد. کودکان و توادگانش او را به سبب پيري و ناتواني آزار خواهند کرد. از 60 سالگي تا 70 سالگي مانند ميمون تنها وسيله‌اي براي خنده و مسخره ديگران خواهد بود.

داستان کوتاه و آموزنده دو برادر

دو برادر بودند که پس از مرگ پدر، یکی جای پدر بـه زرگری نشست و دیگری برای این که از وسوسه ی نفس شیطانی بـه دور مانَد از مردم کناره گرفته و غار نشین گردید.

روزی قافله ای از مقابل غار گذشت و چون بـه شهر می رفتند، برادر غارنشین غربالی پر از آب کرده بـه قافله سالار می دهد تا در شهر بـه برادرش برساند.

منظورش این بود که از ریاضت و دوری از خلایق بـه این مقام رسیده که می تواند غربال سوراخ سوراخ را پر از آب کند بی آن که بریزد.

چون قافله سالار بـه شهر و بازار محل کسب برادر می رسد و امانتی را می دهد، برادر آن را نخ بسته و از سقف دکان آویزان می کند و در عوض گلوله ی آتشی از کوره در آورده میان پنبه گذاشته و بـه قافله سالار می‌دهد تا آن را در جواب بـه برادرش بدهد.

چون برادر غار نشین برادر کاسب خود را کمتر از خود نمی‌بیند عزم دیدارش کرده و بـه شهر و دکان وی می رود.

در گوشه ی دکان چشم بـه برادر داشت و دید که برادر زرگرش بازوبندی از طلا را روی بازوی لخت زنی امتحان می کند. دیدن این منظره همان و دگرگون شدن حالت نفسانی همان و در همین لحظه آبی که در غربال بود از سوراخ غربال رد شده و از سقف دکان بـه زمین می ریزد.

برادر زرگر چون این را می بیند می‌گوید:

ای برادر! اگر بـه دکان نشستی و هنگام کسب و کار و دیدن زنان و لمس آنان آب از غربالت نریخت زاهد می باشی، وگر نه دور از اجتماع و با عدم دسترسی، همه زاهد هستند!!!

داستان کوتاه (دزدیدن جوانمردی)

اسب سواری، مرد لنگی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار، دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند.

مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد، دهنه ی اسب را کشید و گفت: اسب را بردم، و هی بر اسب زد که بگریزد!

اما پیش از آن که دور شود، صاحب اسب داد زد: تو، تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی!

اسب مال تو؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!

مرد چلاق اسب را نگه داشت.

صاحب اسب گفت: هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی؛ زیرا می ترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده ای رحم نکند!

داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 14

داستان خواجه خداداد که از کرده خود پشیمان شد.

دختر گفت: چگونه بوده است آن حکایت؟

طوطی گفت: مردی زنی داشت بسیار مقبول. روزی بعد از خوردن طعام جنگ زرگری1 کردند و مرد اراده سفر کرد و رفت. روزی زن او از حمام بیرون آمد، خواجه خداداد در راه او را دید و عاشق او شد. پیرزالی را خواسته و زن را به او نشان داد و مطلب را گفت. زال به منزل آن زن آمد و حالات را بیان کرد. زن برخاسته روی پیرزال را سیاه کرد و از خانه بیرون نمود. (پیرزال) با روی سیاه نزد خواجه آمد و احوال را گفت. خواجه با خود گفت: امشب خودم می روم. آن احمق برخاسته وارد خانه آن زن شد. همین که خود را نشان داد و خواهش کرد، زن از او فرار کرد و در گوشه ای پنهان شد. در این اثنا شوهر زن آمد. خواجه خواست فرار کند، بر زمین خورد و پایش شکست. شوهر زن صبح خواست بیرون رود، دید مردی در گوشه ای افتاده ناله می نماید.

گفت: ای مرد تو کیستی؟ حکایت را بیان کرد.

گفت: بگو بدانم به وصال رسیدی یا نه؟

گفت: من ار ترس گریختم.

پس حواجه را برداشته داخل برد و گفت: ای خواجه! این جا جای من است نه جای تو. اگر این بدنامی را به عیال خود پسندی به دیگران روا دار. برو توبه کن و هرگز راضی به این کار ها مشو و پایش را بستند و روانه نمودند.

آن وقت خواجه از کرده خود پشیمان شد و توبه نمود.

چون طوطی سخن به اینجا رسانید عصر بود دختر گفت: ای مادر! امروز هم دیر شده. امشب را این جا مهمان باش فردا می رویم. از قضا آن شب خواجه از سفر آمد. چشم دختر که به خواجه افتاد رنگ از رویش پرید. خواجه هم که پیرزال را دید گفت: ای مکّاره! کی تو را این جا آورد؟

طوطی گفت به زبان فصیح2: که الحمدالله که آمدی ای خواجه! امان از شومی این پیرزال. جفت من کشته شد. می خواست سنگ جفا به شیشه ناموس تو زند من هر روز به سرگذشتی او را نگاه داری  کردم. حال بگیر این امانت تو.

پس خواجه طوطی را از قفس بیرون آورد نوازش نمود. پیرزال را به دریا انداخت و زن را هم سیاست نمود3 و بیرون کرد و دوباره به همان حالت اول بود و یک جفت خوب از برای طوطی خرید و مونس آن مرد بودند آن دو طوطی تا روزگار درازی، و بعد از دارفنا به دار بقا ارتحال نمود.

والسلام خیر ختام

تمام شد کتاب چهل طوطی 1346

طبع و شایع نمود جناب آقای آمیرزا کریم صاحب، تاجر شیرازی در مطبع سپهر، مطلع مظفری واقعه در بمبئی در محله عمر کهادی.

میرزا علی استریت نمبر 19/15

تمام شد کتاب چهل طوطی امید است خوانندگان از پندهای عاقلانه و اندرزهای حکیمانه آن بهره مند گردند نصایخ آن را فرا گرفته غنیمت دانند تاریخ شهر صیام 1346 (آین تاریخ باید سال قمری باشد که می شود حدود 100 سال قبل)

 

منبع

بازنویسی صفحات 38 تا 40 کتاب چهل طوطی، طبع مطبع سپهر، مطلع مظفری بندر بمبئی با اندکی تغییر

 

پانویس:

1. جنگ زرگری.  جنگ مصلحتی بدون کینه برای فریب دادن شخص دیگر.

2. زبان فصیج. زبان شیوا، با زبانی بلیغ، باز زبان خوش.

3. سیاست نمود. عقوبت نمود، مجازات کرد، تنبیه نمود.

 

به لطف خدا بازنویسی کتاب چهل طوطی به زبان ساده و با توضیحات مختصر پیرامون لغاتی که برای نسل امروز کمتر قابل فهم بودند بهپایان رسید.

امیدوارم همانطور که در پایان کتاب آمده بتوانیم از پندها و اندرزهای آن در زندگی استفاده نماییم.

منتظر پیشنهادات و انتقادات شما خوانندگان محترم هستم.

با تشکر

ستاره سهیل راوری

برای مطالعه تمام 14 قسمت این داستان جذاب اینجا کلیک کنید.

 

داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 13

داستان زن فیلوس که از کرده خود پشیمان شد.

دختر گفت چگونه بوده آن حکایت؟

طوطی گفت: بدان که استاد زرگری بود بسیار ماهر. همیشه در پی آن بود که صنعتی تازه به دست آورد که پادشاه را خوش آید. از قضا شاه خواهش فیل زرین نمود. فیلوس هم زرگرها را آورد و بعد از آن، شاه گفت: چقدر طلا می خواهد؟

گفت هزار من1. فورا حاضر کرده به خانه او ریختند.

آن مرد (فیلوس) هم آمد پانصد من آن را در زیر خاک دفن کرد و پانصد من دیگر را فیل ساخت خدمت پادشاه برد. زرگرها به عداوت2 این که چرا شاه . . .

بقیه در ادامه نوشته 

ادامه نوشته

داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 12

داستان زن سلیم که از کرده خود پشیمان شد.

دختر گفت چگونه بوده آن حکایت؟

طوطی گفت: دو برادر بودند یکی را نام سلیم و دیگری را سلام. سلیم را دختری بود وجیهه و سلام را پسری هوشمند. آن ها را با هم نامزد کردند. نام پسر میر شجاع بود. از قضا پدرش بمرد. بعد از عزاداری، روزی نزد عمویش آمد و طلب خاتمه کار نمود.

عمو گفت: اختیار با مادرش هست.

نزد زن عمو آمد جواب داد: میر شجاع! اگر تا چهل روز، روزی هزار تومان پول می آوردی دختر به تو می دهم.

پسر هم قبول کرد و به منزل رفت. غلامی داشت بشارت نام به او گفت: کاغذی1 می نویسم به شهر چین ببر بده.

(بشارت) گفت: بر چشم.

کاغذی به مسلم شاه که خالویش2 بود نوشت. بشارت برداشت و به راه افتاد. طی منازل کرد تا به شهر چین رسید. در آن وقت، مظفر شاه شهر را محاصره کرده بود و مسلم شاه در کار شکست خوردن (بود). بشارت را گرفته نزد مظفر شاه بردند و او را میر غضب خود کرد.

چون مدتی گذشت، پدر دختر به میر شجاع گفت: غلام تو نیامد و من دختر به شوهر می دهم.

پسر نزد دختر آمد و گفت: ای دختر عمو! چند روزی صبر کن تا خودم بروم و خبر بیاورم.

دختر گفت: برو و خاطر جمع دار.

میرشجاع روانه به جانب چین شد. وقتی رسید که مسلم شاه . . .

بقیه در ادامه نوشته

ادامه نوشته

داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 11

داستان پادشاه قندهار که از کرده خود پشیمان شد.

دختر گفت: چگونه بوده آن حکایت؟

طوطی گفت: پادشاهی در قندهار بود بسیار عاقل و همیشه در جستجوی علم بود. از قضا روزی در بارگاه نشسته بود که درویش زرد مویی وارد شد. پادشاه هم درویش را دوست داشت. او را نوازش کرد. من جمله1 هر صنعتی که داشت در نزد او به کار برد.

درویش خندید گفت: ای پادشاه! این ها هنر نیست. هر گاه تو از جلد خود به در رفتی و به قالب دیگر شدی و باز به قالب خود شدی هنر کرده ای.

شاه گفت: چگونه می شود؟

درویش گفت: . . .

بقیه در ادامه نوشته . . .

ادامه نوشته

داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 10

داستان پیر بی خواب که از کرده خود پشیمان شد

دختر گفت چگونه بوده است آن حکایت؟

طوطی گفت: پیرمردی پسری داشت و او را زنی داد و عروسی کرد. شبی آن پیر از جهت قضای حاجت آمد لب باغچه. عروس را دید با مرد بیگانه خوابیده و عروس بیدار بود فهمید پدر شوهرش آمد. پس آن مرد1 برای نشانه، خلخال2 پای عروس را به در آورد و بعد از زمانی عروس برخاست و آن بیگانه را از خانه بیرون کرد و آمد پهلوی شوهر خوابید. چون ساعتی گذشت گفت: ای شوهر! از گرما پوسیدیم. برخیز برویم لب باغچه بخوابیم. شوهر را برداشته آمد بر لب باغچه. چون صبح شد گفت: ای شوهر! پدرت خلخال از پایم به در آورده.

(شوهر) گفت: ای زن! پدرم برای چه خلخال از پای تو به در آورده؟

گفت: نمیدانم.

(پسر) از پدر پرسید.

(پدر) گفت: ای پسر! زن تو با بیگانه خوابیده بود.

پسر جواب داد: که در بغل خودم بود.

سر این مسئله ما بین آن ها نزاع شد. قرار دادند بروند حوض قاضی. زن قبلا رفیق خود را دید و گفت: تو فردا بیا سر راه ما، و چون خواهیم بگذریم تو دیوانه وار بیا مرا در بغل بگیر و مرا بینداز، رویم بیفت. چون صبح عازم راه شدند، هر سه با هم می آمدند تا به آن دیوانه رسیدند که چون نگاه دیوانه به آن ها افتاد، جستن کرد و عروس را در بغل گرفته بوسه از او بربود و چنان او را تنگ چسبید که هر چه کردند نتوانستند او را باز پس گیرند. تا آن که مردم جمع شده او را از چنگ دیوانه خلاص کردند.

القصه، چون بر لب حوض رسیدند آن مرد (پدر) گفت: ای حوض! اگر این حرف که من زده ام دروغ است مرا فرو بر. این گفت و از آب گذشت.

عروس مکار گفت: ای حوض! اگر به جز دست این دیوانه که مرا در بغل گرفت و دست شوهرم دیگر دست کسی به من رسیده مرا فرو بر به خوبی از آب گذر کرد و فی الفور حوض غایب شد. چون عروس حیله کرده بود، پدر شوهر نزدیک بود از غصه هلاک شود. نه شب خواب و نه روز آرام داشت. چنان که به پیر بی خواب مشهور شد.

چند کلمه از پادشاه آن شهر بشنو که دختری داشت در قصری جای داده و هر شب چهل نفر دور قصر او پاسبانی می کردند و دزدی پیدا شده بود که هر شبی یک چیزی از کشیک چیان می دزدید و نمی دانستند کیست. سرهنک عرض کرد: ای پادشاه! پیری در این شهر است که او را پیر بی خواب می نامند. شاه امر کرد او را حاضر کردند. سفارش نمودکه کشیک بدارد، دزد را پیدا کند. پیرمرد منتظر بود دید که فیل سواری آمد و کمند انداخت وارد قصر دختر شد، مشغول صحبت گردیدند. بعد از ساعتی به زیر آمد، در منزل کشیک چیان دستبردی زده سوار شد و رفت. پیر تماشا می کرد چون از نظر غایب شد، پیر سر را بر زمین نهاد و به خواب رفت. چون صبح شد، دیدند باز دستبرد زده اند و پیر هم خواب است. رفتند هر قدر سعی کردند او را بیدار نمایند نتوانستند. خبر به شاه دادند. شاه آمد سر او را در کنار گرفت به هزار سعی او را بیدار کرد. (شاه) گفت: این هم از طالع من است که کسی که هرگز خواب نمی رفت امشب خواب است.

پیر گفت: حکمتی دارد. خواهی بدانی امشب را باید نزد من باشی. پادشاه تبدیل لباس داده3، با پیر مشغول به کشیک شدند. تاگاه فیل سوار پیدا شد، رفت پای قصر. فیل با خرطوم او را بر بالای قصر نهاد.

پیر به پادشاه گفت سبب نخوابیدن من آن بود که هم درد نداشتم. حال یافتم به خواب رفتم.

شاه گفت: هم درد تو کیست؟

گفت: تویی!

گفت: ای پیر! دیوانه شده ای؟

برخاست دست شاه را گرفت وارد قصر شد. شاه دختر را دید با بیگانه دست در گردن یک دیگر در آورده. شمشیر بر آورد هر دو را کشت.

چون صبح شد، پیر سبب بی خوابی خود را برای شاه نقل کرد. پادشاه فرستاد عروس با پسر او را آوردند. پسر را چوب زیاد زد و عروس را امر کرد به دم قاطر بست و رها کرد. آن وقت پیر از کرده خود پشیمان شد.

چون سخن بدین جا رسید عصر بود. دختر گفت: ای مادر! امروز هم دیر شد. فردا بیا به دیدن دوست برویم. پیرزال رفت و فردا آمد. دختر چادر بر سر نزد طوطی آمد اذن خواست. طوطی گفت: می ترسم ای بانو! بروی و مانند پادشاه قندهار از کرده خود پشیمان شوی.

دختر گفت چگونه بوده آن حکایت  . . .

ادامه دارد . . .

منبع

بازنویسی صفحات 26 تا 28 کتاب چهل طوطی، طبع مطبع سپهر، مطلع مظفری بندر بمبئی با اندکی تغییر

 

پانویس:

1. آن مرد. در این جا یعنی پدر شوهر زن.

2. خلخال. حلقه ای فلزی که زنان برای زینت به مچ پای خود می اندازند.

3. تبدیل لباس داد. تغییر لباس داد.

داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 9

داستان نجار که از کرده خود پشیمان شد

دختر گفت چگونه بوده آن حکایت؟

طوطی گفت: سه نفر با هم رفیق شده روانه بلدی1 شد(ند). یکی ملا و یکی نجار و یکی خیاط. آن روز تا به عصر راه رفته تا نزدیک دهی رسیدند. قدری هیزم فراهم کردند که آتش روشن کنند. چون وقت خواب (رسید) قرعه زدند اول به اسم نجار آمد که کشیک بدارند. آن ها خوابیدند. نجار در آن بیداری، قطعه چوبی برداشته و یک آدم از چوب تراشید و در گوشه ای نهاد و خیاط را بیدار کرد برای کشیک و خود خوابید. مرد خیاط که برخاست دید او را2 در کناری ایستاده. دانست رفقیش هنر نموده. او هم یک دست لباس دوخت و به او پوشانید در گوشه نهاد و ملا را بیدار کرد که برخیزد و کشیک بدهد. ملا برخاسته و خیاط خوابید. ملا چون دید آن آدم چوبی با لباس در کناری ایستاده فهمید هنر رفقایش هست. آمد به سر چشمه آبی، وضو ساخت و دو رکعت نماز به جا آورد و سر به آسمان بلند کرد. عرض کرد خدایا! مگذار در نزد رفیقانم خجالت بکشم. فورا روح در او دمیده شد و به ملا سلام کرد.

خلاصه رفقا خبردار شدند و آن دو بر سر آن آدم چوبی نزاع نموده نزد قاضی رفتند. قاضی حگم نکرد. نزد حاکم عرف3 رفتند.

(حاکم عرف) گفت: خیاط پول لباس ها را بگیرد و آدم مال نجار باشد و آن گاه نجار مالک شد. او را برداشت به خانه آورد. گاهی او را به دکان می برد و گاهی خانه. نجار زن وجیهه ای داشت. آدم چوبی به او عاشق شد. نجار فهمید. (با خود) گفت: باید تدبیری کرد و او را بیرون انداخت. اسبی از چوب ساخت و دو میخ بر آن قرار داد. میخ طرف راست را که زور می دادند4 راه می رفت و میخ طرف چپ را که زور می دادند بر می گشت. نجار آن را برداشته و از شهر بیرون آمد و شاگرد را بر آن اسب سوار کرد و میخ طرف راست را نشان داد که زور بیاور. او هم زور داد و به راه افتاد. بنا کرد به رفتن. هر چه آن را بیشتر زور داد، بیشتر راه رفت و دیگر نتوانست برگردد. چون زور نمی داد می ایستاد. دانست که استاد تدارک رفتن او را از شهر چیده. خوب نگاه کرد میخ چپ را پیدا کرد. زور داد، برگشت. ناگاه مردم شهر دیدند کسی بر اسب چوبی سوار و به شهر می آید. او را گرفته به نزد پادشاه بردند.

شاه گفت: این چه اساس است؟

گفت: من شاگرد فلان نجارم و گفته هزار اسب می سازم و فردا شب می روم شاه را می کشم و مرا سوار کرد و بیرون فرستاد. من آمدم خبر به شما بدهم.

شاه امر کرد نجار را آوردند. پادشاه فرمود: چه حرکت است؟

گفت: من خبر ندارم.

گفت: این اسب را که ساخته؟

نجار گفت: به حوض قاضی5 فرستید در آن جا راست و دروغ معلوم می شود.

شاه آن ها را به حوض قاضی فرستاد. آن آدم چوبی رفت بر سر آن ایستاد و گفت: ای حوض! اگر این مرد اراده نداشت مرا فرو بر. در دم در میان آب فرو رفت و گاهی بالا می آمد، چون اصلا جنس او از چوب بود. اما فورا از گفته خود پشیمان شد.

چون سخن بدین جا رسید، عصر بود. دختر چادر از سر برداشت گفت: ای مادر! امروز دیر شد فردا بیا. پیرزن با دل پردرد بیرون رفت. فردا باز آمد. دختر چادر بر سر و به نزد طوطی آمد گفت: ای مونس! امروز اجازت ده به دیدن دوست بروم.

طوطی گفت: ای بانو! دیدن دوست رفتن، مایه بد نامی است. ترسم بروی مانند پیر بی خواب از کرده خود پشیمان شوی. دختر گفت چگونه بوده است آن حکایت . . .

ادامه دارد . . .

راستش از این داستان چیز زیادی سر در نیاوردم. عینا از روی همین کتابی که در قسمت منبع ذکر شده بازنویسی کردم. اگر دوستان متوجه اصل ماجرا شدند لطفا به من هم اطلاع دهند.

ممنون

سناره سهیل

منبع

بازنویسی صفحات 25 و 26 کتاب چهل طوطی، طبع مطبع سپهر، مطلع مظفری بندر بمبئی با اندکی تغییر

 

پانویس:

1. بلد. شهر، زمین، ناحیه

2. او را. آدمک چوبی را.

3. حاکم عرف. احتمالا حاکم شرع و بالاترین مرجع قضایی آن ناحیه.

4. زور می دادند. فشار می دادند.

5. حوض قاضی. احتمالا حوضی که برای مشخص نمودن وزن اجسام غیر هندسی از آن به عنوان معیار استفاده می شده. با استفاده از فرمولی که ارشمیدس کشف کرده بود.

داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 8

داستان دختر پادشاه حلب

دختر گفت: چگونه بوده است آن حکایت؟؟؟

طوطی گفت: سه نفر با هم رفیق شدند و از شهری روانه راهی شدند. یکی پیر بود، یکی جوان و یکی خردسال. قدری راه که رفتند قصری از دور نمودار شد. آن خرد سال گفت: ما سه نفر باید هرکدام سرگذشت خور را بگوییم تا راهمان زود طی شود و هر کدام نگفتیم آن (دو) دیگر را دوش کنیم1. آن ها قبول کردند. گفتند: اول تو بگو.

گفت: من پسر پادشاه کشمیرم. روزی به عزم شکار بیرون آمدم. گردش می کردم تا به عمارتی رسیدم. دیدم همه چیز به هم می رسد2 و کسی پیدا نیست. در اطاقی قاب طعامی دیدم. گفتم شاید در این جا به طلسم افتادم. وارد اطاق شدم و بر سر قاب طعام نشسته خوردم. تشنه شدم کوزه آبی برداشته لاجرعه به سر کشیدم. رختخوابی پهن بود رفتم در آن خوابیدم. آوازی شنیدم. ناگاه دیدم . . .

بقیه در ادامه نوشته . . .

ادامه نوشته

داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 7

داستان خارکش که از کرده خود پشیمان شد

دختر گفت: چگونه بوده است آن حکایت؟؟؟

طوطی گفت: مردی بود خارکش هر روز به صحرا رفتی1 و پشته خاری2 می آورد و می فروخت صرف عیال خود می نمود. از قضا روزی به صحرا رفت و خار زیادی کند و قوّت نداشت3 بیاورد. در میان غاری گذارد که فردا بیاورد. اتفاقا سه چهار روز برف و باران شد و ممکن نشد بیاورد. کاروانی از آن جا عبور می کرد آن خار را آتش زدند و رفتند. چون هوا روشن 4 و زمین خشک شد، خارکش آمد دید خارها را آتش زده اند. نظر کرد دید طاق مغاره 5 طلا شده. قدری از آن را به شهر آورد و فروخت و عمارتی از جهت خود بنا کرد و باقی طلا ها را هم فروخت و صاحب دولت شد. به جهت صبر و شکر او، خداوند دو پسر به او داد. یکی را سعد نام نهاد و دیگری را سعید. چون آن ها به سن هشت سالگی رسیدند، آن ها را به مکتب برد و دو مرغ از برای آنان خریده هر روز با آن مرغ ها آن دو پسر بازی می کردند. بعد از چند روز آن مرغ ها تخمی گذاردند مانند . . .

بقیه در ادامه نوشته

ادامه نوشته

داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 6

حکایت پادشاه سه زن

دختر گفت: چگونه بوده است آن حکایت؟؟؟

طوطی گفت: پادشاهی سه زن داشت یکی صالحه و دو فاحشه و آن دو فاحشه را زیاد دوست می داشت. یکی از فاحشه ها روزی به پادشاه گفت: قبله عالم! این ماهیان که در خانه منند نامحرمند. پادشاه او را زیاد مقدسه می دانست. شبی شاه در منزل او بود می گفت: دوشک1 مخمل بدن مرا می خورد. خلاصه نیم شب برخاسته از اطاق به در رفت. شاه تصور کرد به ضرورت آب می رود2. دید آفتابه برنداشت. از دنبال او بیرون آمد دید به منزل غلامان رفت و آن ها تندی کردند که چرا دیر آمدی؟ زن گفت: معذورم دارید که امشب پادشاه در منزل من بود. خلاصه غلامان به عیش مشغول شدند.

پادشاه همان ساعت به خانه آن دیگری آمد و خوابید. بعد از ساعتی دید او هم برخاسته به منزل کشیک چیانرفت. سرهنگِ آن ها با او تندی کرد. زن گفت: ای سرهنگ! معذور دار که امشب پادشاه به منزل من بود.

پادشاه از آن جا نیز برخاست آمد به خانه زن صالحه. دید آن زن بر سر سجاده نشسته به ذکر خدا مشغول است و دعا به جان پادشاه می کند.

خلاصه آن شب را پادشاه تا سحر در آن جا بود. چون صبح شد آن زن را طلب نمود گفت» ای زن! ماهیان در خانه تو بیشتر نامحرمند یا غلامان؟

زن سر به زیر انداخت. پادشاه فرمود قاطری آوردند و آن دو زن را به دم قاطر بستند و غلامان و هم کشیک چیان را کشت و آن زن صالحه را بانوی حرم خود کرد و او را نوازش کرد. آن خبر در شهر فاش شد. پادشاه پشیمان شد که چرا آبروی خود را ریختم اما سودی نداشت.

سخن که بدین جا رسید عصر بود. دختر چادر از سر برداشت و فرمود: ای مادر! امروز هم دیر شد فردا می رویم. پیرزال مانند گرگ تیرخورده بیرون آمد.  چون روز دیگر شد باز به خانه دختر آمد و افسانه(ای) چند خواند تا دختر برخاست و چادر سر کرد آمد نزد طوطی گفت: ای انیس دیرینم! امروز اجازت4 می دهی که به دیدن دوست بروم؟

طوطی گفت: اجازت می دهم لیکن می ترسم بروی و مانند آن خارکش5 از کرده خود پشیمان شوی.

دختر گفت چگونه بوده است آن حکایت . . .

ادامه دارد . . .

منبع

بازنویسی صفحات 12 و 13 کتاب چهل طوطی، طبع مطبع سپهر، مطلع مظفری بندر بمبئی با اندکی تغییر

 

پانویس:

1. دوشک. تشک، بستر خواب.

2. به ضرورت آب می رود. برای قضای حاجت به دستشویی می رود.

3. کشیک چیان. نگهبانان، مراقبان،پاسبانان، قراولان.

4. اجازت. اجازه، اذن، رخصت، دستور هم معنی می دهد.

5. خارکش. خارکن. کسی که در بیابان خار کنده جمع آوری می کند و آن را برای فروش به بازار می آورد.

داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 5

داستان پادشاه دمشق که از کرده خود پشیمان شد

دختر گفت چگونه بوده است آن حکایت؟

طوطی گفت: بدان که روزی پادشاه دمشق به شکار رفت. همه جا صید می کرد تا که آهویی خوش خط و خال در نظرش آمد. غلامان از پی او تاختند. هر کدام به طرفی رفتند پادشاه هم به طرفی. سپاه تفرقه شدند. پادشاه تنها ماند، راه را گم کرد. هنگام غروب آفتاب خود را به باغی رسانید مر کب را بست و خود داخل باغ شد. باغی دید مانند فردوس برین، درختان میوه دار سر به فلک کشید(ه)، نهرهای آب روان از هر طرف، شاه سیر می کرد (تا) به عمارتی رسید. از اسباب عشرت تمام برجا دید و کسی را ندید. وارد حجره شد دید قاب طعامی در آن جا نهاده. شاه گرسته بود نشست به طعام خوردن. تشنه شد، کوزه آبی دید برداشت  بیاشامد صدایی شنید که آب را مخور. پادشاه اعتنا نکرد خورد. برخاسته گردش می کرد تختی دید. بر بالای آن دید یک دست رختحواب ترمه پهن است. رفت و در آن خوابید. ناگاه دید از میان باغ کنیز سیاه بد هیبتی نمودار شد و یک دختر ماه رویی از دنبال او می آیند تا به در عمارت رسیدند. آن سیاه، در میان عمارت سیر کرد تا جایی دید تخت عاجی گذارده دختر را در روی تخت گذارد و خود به صورت دیوی شد و تنوره1 زد و به سوی آسمان بلند شد. شاه از این مقدمه مدهوش شد. چون به هوش آمد به سر دختر دوید. (دید) دختر در خواب است. او را در بغل زد که به در رود، هر چه گردید در باغ را پیدا نکرد. دختر را (در) جای خود خوابانید و آمد در باغ را پیدا کرد. باز دختر را برداشته و گردش می کرد تا رسید دید دو تخته را به هم بسته اند آن را باز کرد. دختر عطسه زد و به هوش آمد و گفت: تو پادشاه دمشق هستی؟

گفت: آری.

دختر گفت: این ملعونه مرا خواب بند2 کرد و در وقت رفتن به من گفت پادشاه دمشق تو را نجات می دهد و اگر برسم او را هلاک می کنم.

پادشاه خوفناک شد گفت: ای دختر! تدبیری کن تا برویم.

در این حرف بودند که از روی هوا پاره ابری پیدا شد.

دختر گفت: ای پادشاه! این ابر که پیدا است دیو است.

شاه از ترس رفت که در گوشه ای پنهان شود، دید لوحی افتاده. برداشت بخواند نتوانست. بر زمین زد و شکست. ناگاه دیو افتاد و بمرد. پادشاه با دختر بیرون آمدند. قدری پیاده راه رفتند خسته شدند نشستند و گریه و زاری می کردند، ناگاه ملازمان پادشاه رسیدند. پس هر دو سوار شده تا به شهر وارد شده (شدند) پادشاه دختر را برای خود عقد بسته هفت شبانه روز عروسی کرد. شب هشتم پادشاه خواست  دست در گردن دختر کند ماری زد و دختر را هلاک کرد. شاه در فراق او سر در بیابان نهاد و می گفت: اگر من دختر را از باغ نمی آوردم کار بدین جا نمی رسید.

چون طوطی سخن بدین جا رسانید عصر بود. دختر چادر از سر برداشت و گفت: ای مادر! امروز دیر شد فردا بیا تا برویم. پیرزال بیرون آمد و (با خود می) گفت تا این طوطی زنده است نمی گذارد کار را تمام کنم. خدا جان او را بستاند.

خلاصه چون صبح شد چادر بر سر و عصا به دست (به) خانه دختر آمد. دختر هم چادر (به سر)کرد و آمد نزد طوطی و گفت: ای مونس! امروز چه مصلحت می دانی به دیدن دوست برویم؟

طوطی گفت: ای خاتون! دیدن دوست رفتن باعث بد نامی است. ترسم بروی و مانند پادشاه و زن پشیمان گردی.

دختر گفت: چگونه بوده آن حکایت . . .

ادامه دارد . . .

منبع

بازنویسی صفحات 11 و 12 کتاب چهل طوطی، طبع مطبع سپهر، مطلع مظفری بندر بمبئی با اندکی تغییر

 

پانویس:

1.  تنوره. چرخیدن و بالا رفتن دیو، در حال چرخیدن به هوا پریدن، به هوا رفتن دیو و جادو بدون بال و پر، نوعی گردباد است و به یک ستون هوای متلاطم ضعیف گویند که حرکت دورانی دارد و بر خلاف توفان پیچنده به هیچ ابری متصل نیست.
این جریانات فرازنده هوایی بر روی خشکی و در زیر آفتاب و هوای خشک به دور از شرایط متعارف توفانی ایجاد می شوند.

2. خواب بند کردن.  کسی را به خواب مصنوعی خوابانیدن، هیپنوتیزم کردن.

داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 4

حکایت دختر عراقی و پدر او

دختر گفت: چگونه است آن حکایت؟؟؟

طوطی گفت: مردی دختری داشت برای پسر برادر نامرد کرده بود. از قضا پدر پسر بمرد و بعد از چندی پسر نزد عمویش آمد و اظهار اتمام کار خود کرد. عمو جواب (رد) داد.

پسر نا امید برگشت. آمد نزد دختر و گفت: تو چه می گویی؟

دختر گفت: پسر عمو من با تو یک رنگم. هر چه تو فرمایی چنان کنم.

خلاصه هر دو با هم قرار گذاشتند که چون شب شود از شهر بیرون روند. دختر از خانه پدر حقّه زر1 برداشت. با دو اسب سوار شدند و رو به بیابان نهادند. نمی دانستند به کجا می روند. تا سه شبانه روز راه می رفتند تا به دریایی رسیدند. کشتی خالی نبود.آن شب را در زیر درختی به سر بردند. چون صبح شد قدری زر به ناخدا داده هر دو در کشتی نشسته ناخدا خواست که کشتی را راه اندازد، دختر گفت: حقه زر در زیر درخت مانده. پسر خود را از کشتی بیرون انداخت.

چون چشم ناخدا به دختر افتاد، عاشق او شد، شراع2 را بلند کرده و کشتی روانه شد. دختر فریاد: زد ای ناخدای بی مروت! تو از ما پول گرفتی که ببری و شوهر مرا بگذاری؟

ناخدا گفت: هیهات! دیگر شوهرت را نخواهی دید.

دختر گفت: اگر با من سلوک نمایی از تو بهتر، که خواهد بود؟

ناخدا گفت: من قدمت را روی چشم می گذارم.

خلاصه چون نزدیک ساحل رسیدند به دختر گفت: بیا به خانه رویم.

دختر گفت: می خواهی مرا بی حرمت کنی؟ مگر تو در خانه قوم و خویش نداری؟ برو از خانه خود چند نفر زن بفرست مرا ببرند.القصه،  . . .

بقیه در ادامه نوشته

ادامه نوشته

داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 3

حکایت پادشاه ظالم که حرف پسر را گوش نکرد و پشیمان شد

دختر گفت: چگونه است آن حکایت؟؟؟

طوطی گفت: پادشاهی بود ظالم، به رعیت ظلم می کرد. هر چه پسر او را منع می کرد قبول نمی نمود. آخر، رعیت بر سر او ریخته شاه وحشت کرد پسر را گفت: مرا دریاب. پسر گفت: حرف مرا نشنیدی. حال من چه کنم؟

گفت: فرزند! وقت پند نیست؛ اگر مردی داری بیار. پسر دامن همت بر کمر زد و شمشیر کشید، چند نفر را هلاک کرد تا زخم برداشت.

پادشاه فریاد کرد: ای رعیت! مال و ملک از شما، بگذارید از پی کارخود بروم. مردم او را رها نموده پادشاه عیال خود را برداشته پیاده و بی توشه می رفتند به ولایتی رسیدند.

شاهزاده نزد حاکم رفت وگفت: می توانی قدری پول و یک دست اسلحه و یک اسب و خانه به ما بدهی و گرو1 از ما بگیری؟ حاکم قبول کرد. شاهزاده برادر و پسر و عیال خود را گرو گذاشت و روانه شد. نمی دانست کجا می رود. در فکر بود که گروهی از بیابان نمودار شد و سواری رسید. شاهزاده با او مصافحه2 نمود. دید آثار بزرگی از جمال آن سوار هویداست. پرسید: ای جوان تو کیستی و کجا می روی؟

گفت: من نوکر فلان پادشاهم. مرا فرمان داده که از فلان جا خدمتانه3 بگیرم. حال فرمان را به تو می دهم؛ تو برادر بزرگ و من کوچک. هر چه دادند شریک می شویم.

شاهزاده غنیمت دانست. فرمان را گرفت و روانه شدند. ناگاه غباری برخاست که روز چون شب شد. یک دیگر را گم کردند بعد از ساعتی هوا روشن شد سوار شاهزاده را ندید دست ندامت بر سر زد که چرا فرمان را از دست دادم؟

اما از شاهزاده بشنو که چون قدری راه رفت تشنگی به او غالب شد، شال از کمر باز کرد که در چاهی رود و آب بیاشامد؛ فرمان در چاه افتاد. شاهزاده رفت که هم آب بخورد و هم فرمان را بیاورد و (فرمان را) باز کرد دید نوشته: آورنده فرمان را که به شاه خیانت کرده . . . آن گاه فرمان را پاره کرد و روانه شد تا به پای قصری رسید. چند سر بریده دید که از قصر آویخته (است). در تعجب ماند و از آن جا گذشت تا به در خانه ای رسید فرود آمد زنی را دید گفت: ای مادر! چند شب مرا در خانه خود نگهدار. زن قبول کرد. شب در بین حرف، شاهزاده گفت: آن سرها چیست؟

بقیه در ادامه نوشته . . .

ادامه نوشته

داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 2

حکایت پادشاه دمشق که باز شاهی را کشت و پشیمان شد

دخنر گفت: چگونه بوده است؟

طوطی گفت: پادشاهی باز دولتی داشت و بسیار او را دوست می داشت. روزی به عزم شکار بیرون رفت و همه جا سیر می کرد تا به پای کوهی رسید و میل به کباب کرد. غلامان کباب حاضر کردند. پادشاه آب خواست نبود. سوار گردید و تنها رو به صحرا نهاد. می آمد تا به سر کوهی رسید. در زیر کوه سبزه زاری دید و چشمه (ای)  آب جاری که رنگ آن مانند زعفران بود. از تشنگی جام را پر نمود، باز بال افشاند و بریخت. دو مرتبه پر کرد باز هم بال زد و ریخت. شاه در خشم شد باز را به زمین زد بمرد و فورا از کشتن باز پشیمان شد. با خود گفت به سر چشمه روم ببینم آب چرا زرد است؟ اندکی بالا رفت دید اژدهایی بالای چشمه آب می خورد. پادشاه چون چنان دید بترسید. خواست هی زند اژدها بوی آدمیزاد شنید نفس را قلّابه1 کرد پادشاه فرار کرد. قدری راه رفت خسته شد پیاده گردید بنشست. سواران رسیدند پادشاه چون سپاه را دید خوشحال شد و از کشتن باز دولت پشیمان شد و سودی نداشت.

چون سخت بدین جا رسید عصر بود. دختر چادر از سر برداشت و گفت امروز دیر شد فردا می رویم. پیرزال روانه شد. می گفت امروز طوطی نگذاشت او را بیاورم. نزد شاهزاده آمد و گفت: دختر چادر پوشید یکی از خویشان او آمد فردا او را می آورم. شاهزاده بی تاب بود. آن شب را به روز آورد. پیرزال باز به خانه دختر آمد گفت: ای دلبر! امروز عذر میاور. شاهزاده گفته اگر امروز نیاید خود را هلاک سازم.

القصه دختر برخاست و خود را آراست نزد طوطی آمد گفت: ای مونس! امروز مرا مرخص کن.

طوطی گفت: ای بانو! عیبی ندارد. اما ترسم مثل آن پادشاه ظالم که حرف پسر را گوش نکرد و پشیمان شد و سودی نداشت شوی.

دختر گفت: چگونه است آن حکایت . . . ادامه دارد

 

متبع:

بازنویسی صفحه 4 کتاب چهل طوطی طبع مطبع سپهر، مطلع مظفری بندر بمبئی با اندکی تغییر

 

پانویس:

1. قلّابه. گرفته شده از قلب به معنای برگردانیدن

داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 1

به نام خدا و با سلام به همه بازدیدکنندگان عزیز

تعدادی از قصه، داستان و افسانه ها هستند که از قدیم الایام در بین بزرگان خانواده طرفدار داشته و در زمانی که هنوز از وسایل ارتباطی مدرن خبری نبود از طریق بیان شفاهی یا مکتوب آن ها در شب های طولانی و سرد زمستان ضمن گذران اوقات، پندهایی نیز به خود و دیگران می دادند. متاسفانه ابتدا با رواج شبکه های تلویزیونی و سپس کانال های ماهوراه و بعد از آن شبکه های متعدد اجتماعی کم کم این گونه سرگرمی ها از جوامع ایرانی رخت بر بست و به فراموشی سپرده شد.

یکی از این کتاب ها که در بین خانواده ها طرفداران نسبتا زیادی هم داشت کتاب چهل طوطی بود که ضمن بیان داستان هایی کوتاه، پند و اندرزهایی را به شنونده و خواننده القا می کرد. این کتاب هم اکنون به صورت فایل پی دی اف در اختیار کاربران فضای مجازی قرار دارد. اما از آن جا که بسیاری یا حوصله دانلود آن را ندارند یا شاید نحوه دانلود و آدرس آن را نداشته باشند، تصمیم گرفتم آن را در صفحات این وبلاگ بازنویسی کنم تا دیگرانی که بعد از من به مطالعه این صفحات می پردازند از وجود چنین داستان هایی مطلع باشند. تلاشم بر این است بدون کوچک ترین دخل و تصرفی عین مطالب کتاب را بیاورم اما در اندک جاهایی مجبور به کمی تغییر و تازه نویسی وجود دارد که سعی دارم همان را نیز به حداقل برسانم. چون ممکن است تعدادی از عبارات این مجموعه برای نسل جوان نامانوس و نامفهوم باشند سعی می کنم معادل فارسی امروزی و روان و ساده آن ها را در پاورقی بیاورم.

بی شک راهنمایی و انتقاد و پیشنهادهای شما عزیزان بر غنای محتوایی وبلاگ اضافه خواهد کرد پس دریغ نفرمایید و نظرات خود را هر چند کوتاه مرفوم بفرمایید.

با تشکر

ستاره سهیل  

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

بسم الله الرحمن الرحیم

حمد بی حد و ثنای بی عدد مر او را سزد که طوطی ناطقه را در پس آیینه ی تفکر به شکر افشانی در آورده و درود بر مرقد خواجه ی کائنات و اشرف مخلوقات محمد مصطفی (صل الله علیه و آله و سلم) و تحیات1 زاکیات2 بر قد و قامت یکه سوار میدان لافتی، علی مرتضی و اولاد و امجاد او صوات الله علیهم اجمعین باد.

اما بعد چنین گوید مترجم بی بضاعت که هر کسی از جهت یادگار باید کلمه ای چند گوید که در زمانه به یادگار ماند. این حقیر فقیر نیز طوطی ناطقه را در میان آورده  مترنم3 این مقال ساختم که مستمعان4 از شنیدن آن مشعوف5 باشند.

نغمه سرایان زینت مجالس و ناقلان آثار محافل آورده اند:

حکایت:

بقیه در ادامه نوشته . . .

ادامه نوشته