خبر مرگ مرا هر کسی آورد بخند
خبر مرگ مرا هر کسی آورد بخند
زنده ام می کند آخر خبر خنده ی تو
حسین صیامی
خبر مرگ مرا هر کسی آورد بخند
زنده ام می کند آخر خبر خنده ی تو
حسین صیامی
آن قدر نیمه نماها به تنم زخم زدند
نیمه ی گمشده ام آمد و نشناخت مرا
شاعر؟؟
هدر شد مستی ام در یادِ دیروز و غمِ فردا
بنوش از بادهی اکنون؛ خوشا اکنون، خوشا اکنون
فاضل نظری
تو از دل تنگیِ شب هایِ آغوشم چه می دانی؟
از آواری که بی تو ماندهِ بر دوشم، چه می دانی؟
از این که گفته بودی دوستم داری، ولی رفتی
از آهنگِ صدایِ مانده در گوشم چه می دانی؟
هنوزم بوی آغوشِ تو را پیراهنم دارد
از اندوهی که من هر روز می پوشم چه می دانی؟
ببین! از عشق ناچارم، ولی دل گیرم از دستت
از این که مثلِ سیر و سرکه می جوشم، چه می دانی؟
جوابم را بده، من یک تماس رفته از دستم
و رنجِ یک شماره یِ فراموشم! چه می دانی؟
از این که رفته ای و هر چه می کوشم نمی فهمم
چرا رفتی؟! از احساسات مغشوشم چه می دانی؟
مهدی عبادی
او شعر بود و از دو چشمانش غزل می ریخت
لب وا که می کرد از لبش قند و عسل می ریخت
سهمِ من از عشقش نشد یک لحظه آغوشش
شب ها به جای خود غمش را در بغل می ریخت
مؤمن شدم من با اذانِ هر نگـاهِ او
از چشم های کافرش "خیر العمل" می ریخت
خطاطیِ لبخندِ او، الگوی نستعليق
از چهره اش صد آیه و ضرب المثل می ریخت
آدم که جای خود، ملائک عاشقش بودند
أشکِ خدا بر خلقتِ او از ازل می ریخت
من مصرعی شعرم که ناقص بودم اما او؛
او شعر بود و از دو چشمانش غزل می ریخت
شاعر؟؟؟
ز خورشید جمال تو جهانی نور می یابد
تو سلطانی به حسن امروز و مه رویان گدای تو
شاه نعمت الله ولی
این طره ی زلف را تو با یک سوزن
از یک طرفی بگیر و بر یک سو زن
گر قطره ی اشک تو فتد یک سوزن
یک سو همه مرد سوزد و یک سو زن
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله ی قفس عاشقت شده است
فاضل نظری
اگر چه رند و خراب و گدای خانه به دوشم
گدایی در عشقت به سلطنت نفروشم
اگر چه چهره به پشت هزار پرده بپوشی
تویی که چشمه ی نوشی من از تو چشم نپوشم
چو دیگجوش فقیران بر آتشم من و جمعی
گرسنه ی غم عشقند و عاشقند به جوشم
فلک خمیده نگاهش به من که با تن چون دوک
چگونه بار امانت نشانده اند به دوشم
چنان به خمر و خمار تو خوابناکم و مدهوش
که مشکل آورد آشوب رستخیز به هوشم
صلای عشق به گوشم سروش داده به طفلی
هنوز گوش به فرمان آن صلای سروشم
تو شهریار بیان از سکوت نیم شب آموز
گمان مبر که گرم لب تکان نخورده خموشم
شهریار
منطق ندارد عشق، حتی ماه مرداد
عاشق که باشی روزهای سرد دارد
سعید شیربندی
چشمهای تو چه زیباست خدا رحم كند
ماه هم محو تماشاست خدا رحم كند
روی دیوار بلند دل بیایمانم
سایهی وسوسه پیداست خدا رحم كند
جای مهتاب به آن چشم نگاهی بكنید
ماه مجنون شده لیلاست، خدا رحم كند
شانهام خم شده از بار گناه و تردید
دوزخ عشق همین جاست خدا رحم كند
ننگ بر نام اگر از تو مرا دور كند
عصر من عصر زلیخاست خدا رحم كند
جای منع من دیوانه كمی فكر كنید
موج، دیوانهی دریاست خدا رحم كند
شیما احمدی (شاهسواران)
غم حرام است . . .
نخوریدش . . . !!!
رسم این مگر نبود که گر آتشم زنی
خاکستر مرا نسپاری به دست باد
گفتی ببند عهد و به من اعتماد کن
نفرین به عهد بستن و لعنت به اعتماد
فاضل نظری
شیخ اگر فتوا علیهت می دهد حق دارد او
با دو چشمت عالمی را نا مسلمان کرده ای
احمد جم
ما گشته ایم نیست تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن
راز من است غنچه ی لب های سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن
دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را رو بخ رو مکن
فاضل نظری
کجا بودی که دیشب تا سحر در فکر گیسویت
دلم خواب پریشان دید و من تعبیرها کردم؟
نجیب کاشانی
ساده می آیید اول مثل دیواری سفید
آه! اما هفت خط و بی نهایت کافرید
علی صاحبکار
تو زندگی هر کسی . . .
یک روزی یکی میره . . .
که بعد از آن . . .
رفتن بقیه اهمیتی نداره . . .
به قول رشیدالدین وطواط:
"چون بی تو گذشت بگذرد بی دگران"
طاقت دوری ندارم رحم کن بر عاشقت
صبر من مانند صبر حضرت ایوب نیست
محمد فردوسی
آدمی که رفتنش را جار می زند . . .
و قبل از رفتن خوب خداحافظی می کند . . .
منتظر یک "نرو" ساده است . . .
و گر نه آدم رفتنی بی صدا می رود . . .
بی خداحافظی . . .
آرام و پاورچین . . .
سینا صحرایی