ناخدا ی احمق روانه خانه شد. چون از نظر غایب شد، دختر برخاسته کشتی را براند.

اما چند کلمه از پسر بشنو که رفت حقه برداشته آمد، چون به کنار ساحل رسید دید ناخدا دختر را برداشته و برده. نعره زد و بیهوش شد. بعد از زمانی که به هوش آمد و گریه و زاری می کرد، مجنون وار سر به بیابان نهاد.

اما تا ناخدا رفت در خانه چند زن فرستاد که دختر را ببرند، وقتی آمدند دیدند دختر کشتی را برداشته و رفته. ناخدا دست بر سر زد که دیدید آن نازنین مفت از دستم رفت اما پشیمانی سودی نداشت.

اما از دختر بشنو همه جا آمد تا کنار دریا رسید. پادشاه آن جا دختر را در کشتی دید مایل او شد. حکم کرد او را به حرم بردند. شاه احوال پرسید دختر ماجرا را بیان کرد.

شاه گفت: سر من به سلامت باشد تو را به عقد خود در می آورم.

دختر گفت: به شرط آن که چهل روز صبر نمایی اگر صاحب من نیامد من از آن شما باشم.

خلاصه پادشاه با دختر عهد بست و چهل روز به شکار رفت. دختر هم آن قدر شیرین زبان بود که همه اهل حرم او را دوست می داشتند. روزی به خاتون ها گفت: می خواهید امروز به سیر دریا برویم؟ در دم حکم شد کشتی حاضر کردند و زن ها را در کشتی نشانید و توشه برداشته کشتی را راه انداخت.

پادشاه بعد از چهل روز برگشت، وارد حرم شد کسی را ندید. احوال پرسید؛ گفتند دختر آن ها را برده. آه از نهادش بر آمد ولی سود نداشت. او هم دست از پادشاهی برداشت از فراق دختر و زن ها سر در بیابان نهاد.

اما زن ها می آمدند تا به دریای حلب رسیدند. ملازمان، پادشاه را خبر کردند که کشتی در کنار دریا آمده چهل زن و یک دختر در او هستند. پادشاه سوار شد و به کنار دریا آمد و آن ها را از کشتی به زیر آورد وارد حرم نمود. ماجرا را پرسید دختر وقایع را بیان کرد. پادشاه با عدالت بود. چشم دختر را بوسیده گفت: تا تو را به شوهرت نرسانم آرام ندارم و با آن ها محبت نمود. چندی از این مقدمه گذشت، پادشاه عادل نزد دختر آمد گفت: فرزند! من در حق تو چه کنم؟

دختر گفت: قبله عالم بفرمایند نقاشان عالم تصویر مرا بکشند و بر دروازه ها بیاویزند هر که آمد و آه کشید نزد شما آورند. شاه امر کرد نقاش ها تصویر دختر را کشیدند و بر دروازه ها آویختند و فرمود هر که آمد و به این صورت نظر کرد و آه کشید، آن را نزد من آورید.

چندی نگذشت پدر دختر به شهرها به جستجوی دخترش می گشت تا گذر او بدان ولایت افتاد نظر کرد آن صورت را دید آهی کشید. ملازمان او را گرفته نزد سلطان آوردند. شاه او را به یکی سپرد. بعد از مدتی ناخدای بی مروت گذرش بدان جا شد، چون آن صورت را دید آه کشید نوکران او را گرفته نزد پادشاه بردند. او را هم به یکی سپرد. بعد از مدتی پسر از فراق دختر دیار به دیار می گردید تا بدان شهر رسید. صورت دختر را دید آهی زد و مدهوش شد. چون به هوش آمد ملازمان او را گرفته نزد پادشاه بردند و حال را گفتند. شاه دانست خود پسر است گفت: جوان راز خود با من بگو تا بدانم چرا خون از دیده ات ریزان است.

پسر گفت: منم سوخته فراق. منم آشیان گم کرده و در پی اش افتاده ام.

پادشاه دلش به احوال او سوخت گفت: غم مدار دختر را به تو می رسانم.

روز دیگر پادشاه دمشق وارد شد. چون صورت را دید دلش طپید آهی کشید. او را هم نزد پادشاه بردند.

شاه امر کرد دختر را آوردند. هر چهار نفر حاضر بودند.

دختر گفت: حال باید به عدالت رفتار کنی. دختر امر کرد پدرش را آوردند .

پادشاه پرسید: تو کیستی؟

گفت: من مرد غریبی هستم.

شاه گفت: تو را می شناسم. تو پدر دختری هستی که او را به نامردش ندادی و خود این ننگ را بر سر خود آوردی. او را کنار نشانید.

امر کرد ناخدا را آوردند. از دختر پرسید: این کیست؟

گفت: این ناخداست که مرا به این درد مبتلا کرد.

پادشاه گفت: من تو را می شناسم. تو ناخدای حرامزاده ای که دختر را برداشته رفتی و شوهر او را در بیابان گذاردی و من سزای تو را می دهم و امر کرد او را به دار زدند.

بعد پادشاه دمشق را آوردند. پادشاه از دختر پرسید: این کیست؟

دختر گفت: این پادشاه دمشق است.

پادشاه به او گفت: آیا تو شاه دمشق نیستی که دختری زن های تو را برداشته و رفته؟ او را هم کناری نشانید.

پادشاه امر کرد پسر را آوردند به دختر گفت: این که باشد؟

گفت: پسر عم من است.

پادشاه گفت: آیا تو آن پسر نیستی که رفتی کنار دریا حقه زر بیاوری ناخدا زن تو را برداشت و رفت؟

پسر گفت: چرا.

پادشاه فرمود: پرده از روی دختر برداشتند. چون چشم دو یار بر هم دیگر افتاد یک دیگر را در بر گرفته و مدهوش شدند. بعد هر دو را به هوش آوردند. پادشاه پدر دختر را خواست و گفت دختر تو در خانه من است هر گاه مرا از جانب خود وکیل نمایی دختر را به پسر می دهم. دختر گفت: اختیار با شماست. پس پادشاه دمشق خلعت داد و دختر را عقد بسته به پسر داد و هفت شبانه روز عروسی کرد آن وقت پدر دختر از کرده پشیمان شد.

چون طوطی سخن به اینجا رسانید عصر بود. دختر پیر زال را گفت: امروز هم دیر شد فردا بیا به دیدن دوست برویم.

خلاصه پیرزال بیرون آمد و می گفت رو ندارم نزد شاهزاده روم. به منزل خود رفت. صبح روانه خانه دختر شد. چندان افسانه خواند که دختر برخاست چادر در سر نزد طوطی آمد گفت: ای مونس من! امروز مرا مرخص نما به دیدن دوست بروم.

طوطی گفت: ای خجسته بانو! به دیدن دوست می روی اما مانند پادشاه دمشق از کرده خود پشیمان نشوی.

دختر گفت چگونه بوده است آن حکایت . . .

ادامه دارد . . .

 

منبع

بازنویسی صفحات 8 تا 11 کتاب چهل طوطی، طبع مطبع سپهر، مطلع مظفری بندر بمبئی با اندکی تغییر

 

 

پانویس

1. حقه زر.  قوطی، ظرف کوچکی که در آن جواهر یا چیز دیگر می گذارند.

2. شراع. بادبان