داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 11
درویش گفت مرغی را آوردند و خفه کردند و درویش از جلد خود به جلد آن مرغ رفت و پرواز کرد و دو مرتبه به جلد خود رفت.
پادشاه گفت: این علم را به من آموزی چه شود؟
درویش آن علم را به شاه آموخت و به ولایت خود رفت. پادشاه این نیرنگ را می زد. وزیر طالب شد. به شاه گفت: قبله عالم را قبیح2 است که در مجالس نیرنگ بازی نمایند، مرا یاد دهید تا در حضور، به کار برم. شاه فریب وزیر را خورده خلاصه پادشاه او را آموخت و همه روز وزیر به کار می برد.
روزی شاه میل به شکار نمود. رفت تا در راه آهوی مرده ای را دید. به وزیر گفت: در جلد این در آی.
وزیر گفت: که مگر جز یک نیرنک دیگر هم به من آموخته اید و می شود به کار برد3؟
شاه فرمود: بلی.
وزیر گفت: قبله عالم بروند من یاد بگیرم.
پادشاه احمق از مرکب پیاده شد در برابر وزیر به جلد آهوی مرده رفت. فورا وزیر به قالب شاه در آمد و بر مرکب او سوار شد و روانه شهر گردید و گفت وزیر را در فلان موضع اسب بر زمین زد بروید او را بیاورید و دفن نمایید. رفتند جسد او را آورده دفن نمودند. وزیر وارد حرمسرا شد و دست خیانت دراز کرد و همه به او دست دادند4، جز یک زن عاقله که دانست این پادشاه نیست.
خلاصه پادشاه به مدت چهل روز در جلد آهو همه روز می رفت تا به کنار دریایی رسید. طوطی مرده ای را دید در آن جا افتاده به جلد طوطی رفت. طوطیان چون آواز خوش از او شنیدند و او را از خود داناتر یافتند او را بزرگِ خود5 نمودند. از قضا روزی صیادی دام گسترده بود. پادشاه به طوطیان گفت می خواهم کاری کنم که باعث نجات ما باشد. چون صیاد دام را گسترد و به دام افتادید همه خود را به مردن اندازید. آن ها هم تمام، خود را به مرگ دادند جز پادشاه. صیاد دید همه مرده اند آن یکی را برداشت و رفت.
در راه آن طوطی گفت: ای صیاد! اگر تو مرا به شهر قندهار بردی من صد تومان به تو می رسانم. صیاد دید آن طوطی خوب حرف می زند خوشحال شد. او را برداشت به قندهار آورد و در بازار می گردید. هر کس سراغ می گرفت او جواب صد تومان می داد تا آن که او را به خانه قاضی برد.
قاضی پرسید: چند؟
گفت: صد تومان.
قاضی خندید گفت: می خرم.
در آن وقت یک زن و یک مرد نزد قاضی به محاکمه آمده بودند. زن ادعا داشت که این مرد شب در خواب با من جماع کرده و تکس6 یک شب من صد تومان است حال نمی دهد7.
قاضی گفت: چرا نمی دهی؟
آن مرد گفت: در خواب بوده. اگر در بیداری باشد می دهم.
قاضی گفت حکایت خود را بگویید.
مرد گفت: من به این زن عاشق شدم و کام از او خواستم صد تومان از من خواست. من پنجاه تومان دادم قبول نکرد. مایوس شدم. خود، به خود می گفتم (اگر) اسبابی فراهم می آمد عشق این زن از من دور می شد خوب بود. تا این که شبی در خواب دیدم با او جماع کردم. چون بیدار شدم دیدم از او دل سرد شده ام. روزی به من رسید و گفت: چرا نزد ما نمی آیی؟ من واقع را گفتم. گریبان مرا گرفته و صد تومان مطالبه می نماید.
قاضی گفت: راست می گوید حق او را بده.
زن و مرد به هم زدند8.
قاضی گفت: بروید نزد حاکم عرف.
طوطی آواز داد که (اگر) من این حکم را بنمایم چه به من می دهید؟
قاضی گفت: تو را از جهت پادشاه می فرستم.
طوطی گفت: ای مرد برو صد تومان بیاور تا دیوان9 شما را بنمایم. آن مرد پول را حاضر کرد.
(طوطی) گفت: بروید آیینه هم بیاورید. آوردند. پول را در برابر آیینه نهاد و به زن گفت دست دراز کن در آیینه و پول جوف10 را بردار. زن سر به زیر انداخت و خجالت کشید به در رفت.
اما بعد قاضی طوطی را از جهت پادشاه فرستاد و گفت قدر او را بدانیدکه امروز همچو حکمی کرده. چون چشم طوطی به وزیر افتاد و دستگاه خود را دید (با خود) گفت: ای نمک به حرام! کی باشد داد خود را بستانم؟
القصه پادشاه گفت این طوطی را باید جهت آن زن که دست نمی دهد (ببریم) شاید رضا شود. خلاصه طوطی را نزد آن زن فرستاد و طوطی که زنان و محارم خود را دید آهی کشید. اما دید یک زنش ملول نشسته پرسید: ای خاتون! چرا دل گیر می باشی؟
زن گفت: درد مرا جز خدا کسی نمی داند.
طوطی گفت: اگر چه من مرغ هستم، اما در جزایر هند زیاد گشته و تدبیراتی می دانم.
زن چون دید طوطی بسیار عاقل است گفت که ای مرغ بدان من زن پادشاهم. روزی شوهرم با وزیر به شکار رفت. در مراجعت نمی دانم چه بلایی به سر شوهرم آمد. وزیر خود را شبیه به او نمود. من از حرکات او فهمیدم پادشاه نیست و دست به او ندادم.
طوطی گفت: ای زن! خدا از تو راضی باشد. بدان من پادشاه و شوهر تو می باشم. روزی که با وزیر به شکار رفتیم در صحرا آهوی مرده ای افتاده بود من به جلد آهو رفتم. آن ناپاک به قالب من رفت و به شهر آمد و من چهل روز در بیابان گردیدم به جلد طوطی مرده ای رفتم به هزار زحمت خود را به اینجا رسانیدم. حال این نمک به حرام امشب می آید و تمنای وصال می نماید تو بگو من دست به تو می دهم به شرط آن که نیرنگ را به من آموزی. زن از این سخن خوشحال شد و قرار بر همان شد.
شب که آن بی انصاف آمد و تمنای وصال کرد آن زن گفت: اگر نیرنک را به من آموزی من به وصل تو رضا دهم.
(وزیر) گفت: سهل باشد. امر کرد مرغی را آوردند زود او را خفه کردند و از جلد شاه بیرون آمد و به جلد مرغ رفت و طوطی هم فورا از قفس بیرون آمد و به جلد خود رفت و شکر خدای را به جا آورد و مرغ را گرفت و گفت: ای حرام زاده! من چه بدی با تو کرده بودم که مرا آوراه کردی؟
آن گاه زن را فرمود تا دیگ آبی بر سر آتش نهاد تا به جوش آمد و آن مرغ را در آن دیگ گذارده سر آن را بر هم آوردند تا وزیر به درک رفت و وزیر از کرده خود پشیمان شد و پادشاه نیز از کرده خود نادم که چرا نیرنگ به وزیر آموختم.
چون طوطی سخن به اینجا رسید (رسانید) عصر بود. دختر گفت: ای مادر! امروز هم دیر شد فردا بیا به دیدن دوست برویم. پیرزن قرقر کنان بیرون رفت و فردا باز آمد. دختر برخاسته چادر بر سر نزد طوطی آمد گفت: ای مونس! امروز مرا اذن ده به دیدن دوست برویم. جواب داد: ای خاتون! دیدن دوست رفتن موجب بد نامی است. ترسم بروی مانند زن سلیم از کرده خود پشیمان شوی.
دختر گفت چگونه بوده آن حکایت . . .
ادامه دارد . . .
منبع
بازنویسی صفحات 28 تا 31 کتاب چهل طوطی، طبع مطبع سپهر، مطلع مظفری بندر بمبئی با اندکی تغییر
پانویس:
1. من جمله. از جمله
2. قبیح. زشت، نازیبا. ناشایست.
3. مگر جز یک نیرنک دیگر هم به من آموخته اید و می شود به کار برد؟. یعنی آیا غیر از جلد مرغ در جلد حیوان دیگری هم می توان رفت؟
4. همه به او دست دادند. همه او را پذیرفتند. به قول امروزی ها همه به او پا دادند.
5. بزرگ خود. سرپزست خود، فرمانده خود. رئیس خود.
6. تکس. احتمالا قیمت، ارزش، مزد کار.
7. حال نمی دهد. اکنون نمی پردازد. حالا آن مبلغ را نمی دهد.
8. زن و مرد به هم زدند. زن و مرد مصالحه نکردند. آشتی نکردند.
9. دیوان. حکم.
10. جوف. اندرون چیزی، داخل چیزی، درون چیزی.
سهیل بعد از شعرای یمانی پرنورترین ستاره آسمان است. وضعیت ستاره سهیل طوری است که پس از طلوع، تا ارتفاع کمی از افق بالا آمده، دوباره سر خم می کند و در افق پنهان می شود (غروب می کند). که اگر افق کاملا" باز باشد می توان آن را در مدت کوتاهی مشاهده کرد. دیدن ستاره سهیل کار ساده ای نیست، و مدت زمانی که این ستاره قابل مشاهده است بسیار کوتاه است.