داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 3
زن جواب داد: فرزند! این قصر دختر پادشاه است و هر که او را می خواهد چند مسئله از آن ها می پرسد و آنان را در جواب عاجز می نماید و ایشان را کشته سرشان را از قصر می آویزد.
شاهزاده چون شنید گفت: ای مادر! این معامله برای من خوب است یا خود را به کشتن می دهم یا به مراد می رسم.
زن گفت: ای پسر! از این خیال در گذر.
پسر گفت: فردا می روم. تو مرا از دعا فراموش منما.
خلاصه، چون صبح شد برخاسته خود را به خانه وزیر رسانید و شرح حال را گفت. وزیر در دم4 سوار و روانه بارگاه شد. گفت: پسر فلان پادشاه آمده با دختر مکابره5 نماید.
شاه گفت: او را نزد من آورید. وزیر برگشت او را نزد پادشاه برد. شاهزاده چون به درگاه رسید، چنان دعا و ثنای شاه را به جا آورد که صدای آفرین برخاست و مهر او در دل شاه قرار گرفت. شب شاهزاده به منزل خود رفت، شاه با وزیر می گفت اکر این کیسو بریده دل می داد به مسئله، او را به این پسر می دادم.
وزیر گفت: اگر فرمایی بروم به دختر گفته جواب بیاورم.
شاه گفت: برو و بگو پدرت هم رضاست.
وزیر رفت و گفت. دختر گفت: هر که جواب مسئله مرا بگوید من زن او هستم.
وزیر برگشت و شاه را خبر داد. شاهزاده هم حاضر بود گفت: ای شهریار! غم مدار. جواب را قادرم. بفرست بیاید. شاه از پی دختر فرستاد. جواب داد: او بیاید.
شاه وزیر را خواست ناگاه وزیر پیاده با شتاب آمد گفت: دو نفر دیو در فلان مکان آمده، تمام حیوانات ما را خورده اند. در دم پادشاه با سپاه بیرون رفت. شاهزاده نقاب انداخت و از دنبال اردو می آمد. وقتی رسید که دیوان دست به دار شمشاد و میان لشکر افتاده بودند. شاه و سپاه رو به گریز نهاده شاهزاده چون چنان دید هی بر مرکب زد خود را به دیوان رسانید. ضربتی بر کمر دیو نر زد که مانند خیار تر به دو نیم شد. دیو ماده رو به گریز نهاد. شاهزاده دنبال او رفت و او را گرفت و بند بر بال او زد و به رکاب شاه آورد. لشکر در حیرت بودند که این جوان کیست؟ شاهزاده نقاب از صورت خود برداشت؛ چون چشم شاه به جمال او افتاد او را در بر گرفت.
القصه، دختر مجلس آرایی کرد. شاه و قاضی و وزیر و شهزاده را خوانده آن ها رفتند و هر یک به جای خود قرار گرفتند. دختر بی ادبانه از پس پرده بیرون آمد و گفت: ای پسر! تو را چه چیز بر آن داشت که با من مکابره کنی؟
پسر گفت: ای دختر! ابتدا کمال تو بر من معلوم شد.
دختر در خشم شد گفت: از کجا مرا بی کمال پنداشتی؟
پسر گفت: اول آن که وارد شدی و سلام نکردی با وجودی که پدرت در مجلس بود.
دختر سر را به زیر انداخت. همه به شاهزاده آفرین کردند. دختر دید حریف او نمی شود از پس پرده بیرون آمد و بر کرسی نشست. شاهزاده از زیر چشم نگاه کرد، نازنینی دید که چشم جهان ندیده بود. نزدیک بود که از تخت به زیر افتد گفت: ای دختر! هر مطلبی که داری بگو تا جواب بشنوی.
دختر گفت: آن چه چیز است که یکی هست و دو نمی شود؟
پسر جواب داد: ای دختر! خداست که بی مثل و شریک است.
گفت: آن چیست که دو هست و سه نمی شود؟
پسر گفت: آن شب و روز است.
گفت: کدام سه است که چهار نمی شود؟
گفت: آن سه طلاق است.
دختر گفت: کدام چهار است که پنج نمی شود؟
گفت: چهار عناصر است.
گفت: کدام چهارند که ننوشند و نپوشند و تا قیامت زنده اند؟
گفت: خضر و الیاس و ادریس و عیسی.
دختر گفت: آن کدام است که دست و پا ندارد و مرده او حلال است؟
گفت: ماهی است.
گفت: آن کدام چهارند که آب و دانه خورند و ایشان را پدر و مادر نبود؟
گفت: آن آدم و حوا و عصای موسی و خر عیسی.
دختر گفت: کدام رحمت (است) که خلق از او می گریزد؟
گفت: باران است.
گفت: کدام درخت است که دوازده شاخه دارد و هر شاخه ای سی برگ. طرفی سفید و طرفی سیاه.
گفت: آن دوازده ماه (است).
دختر گفت: کدام حق است که مردم از او می گریزند؟
گفت: مرگ است.
گفت: کدام پیغمبر بود در مسجد گوشتی نماز کرد؟
گفت: یونس در شکم ماهی نماز کرد.
پرسید: آن چیست که دَم دارد و نفس ندارد.
گفت: آن دم صبح است.
دختر قبول کرد و گفت: اگر مسئله ای داری بپرس جواب خواهم داد.
شاهزاده گفت: آن کدام است که از مرگ اول گریخت به مرگ دوم دچار شد از دوم گریخت به سِیُّم6 دچار شد؟
دختر نتوانست جواب دهد. اهل مجلس به شاهزاده آفرین کردند. پادشاه شهزاده را برداشته به بارگاه آورد.
چون شب شد، دختر در فکر بود فردا جواب شاهزاده را چه دهد؟ برخاسته تغییر لباس داده رخت خود را به کنیزی پوشانید و با دو کنیز روانه منزل شاهزاده شد. پرسید: چه مسئله از دختر شاه پرسیدی که عاجز شد و نتوانست جواب دهد و در مجلس خجلت زده شد؟ به من بگو.
پسر دانست خود دختر است. گفت: اگر کام مرا می دهی به تو می گویم.
دختر گفت: هر یک را می خواهی قبول نما.
گفت: تو را خواهم.
دختر گفت: از کمال شما عجب که خانم را بگذاری و مرا قبول کنی.
شاهزاده گفت: دل است. اما مسئله ای که پرسیدم خودم بودم، که رعیت بر ما ریختند از آن ها گریختیم، در راه فرمان قتلی به دستم افتاد نزدیک بود مرا بکشند فرمان را پاره کردم، به مرگ سِیُّم به دست این دختر گرفتار شدم. این را گفت و دست دختر را گرفت که الوعده وفا7، باید کام مرا بدهی.
دختر گفت بروم دست به آب برسانم بیایم کام تو را بدهم.
گفت: اگر گرو می دهی برو! دختر دو کنیز را با هر چه طلا همراه داشت گرو داد رفت.
صبح دختر خوشحال بود که جواب او را می دهم و او را می کشم. شاهزاده و ارکان دولت حاضر شده دختر گفت: اما جواب مسئله تو خودت هستی که مرگ اول از رعیت گریختی، مرگ دوم در راه نامه پاره کردی و مرگ سوم به دست من گرفتار شدی. الان سر تو را می برم.
پسر گفت: کدام سه کبوتر بودند که پی آب و دانه نزد کبوتر نر آمدند و کبوتر نر آب و دانه به آن ها داد و گرو از ایشان گرفت؟
دختر پشیمان شد چرا با او مکابره کرده و آن گاه گفت: پدرم صاحب اختیار من است. این را گفت و از مجلس به در رفت. پادشاه، شاهزاده را در کنار گرفت و فرمود: عقد کردند و هفت شبانه روز عروسی کرده شهزاده به وصال رسید. مدتی گذشت از پادشاه اجازه گرفت به ولایت خود رفته و به ضرب تیغ ملک را گرفته و آنان که با او دشمن بودن را به سزای خود رسانید و همه پشیمان بودند که چرا او را امان ندادند. خلاصه شاهزاده فرستاد پدر و مادرش را هم آوردند.
چون طوطی سخت بدین جا رسانید عصر بود. دختر چادر از سر برداشت و فرمود امروز دیر شد فردا می رویم.
پیرزال بیرون آمد با خود می گفت تا این طوطی زنده است نمی توانم دختر را ببرم. به نزد شاهزاده آمد و احوال را گفت. شهزاده بنیاد گریه و زاری را گذارد و گفت: ای مادر! قدری زهر به تو می دهم با شکر بیامیز8 و به طوطی ده تا بخورد. پبرزال گفت: بسیار خوب! زهر را از شاهزاده گرفت و با شکر حَب9 ساخته صبح که به خانه دختر آمد نزد طوطی ریخت. دختر دانست که می خواهد طوطی را زهر دهد گفت: ای مادر! چه چیز است؟
گفت: برای این طوطی شیرین شکر آورده ام.
طوطی گفت: ای خجسته بانو! این مکّاره10 در پی شکست عصمت تو است. می خواهد مرا بکشد بعد تو را رسوا کند. اگر باور نداری قدری از این دانه ها به مرغی ده تا تو را معلوم شود. پس یک دانه او را به مرغی داد. خورد، در ساعت11 مُرد. حال ای بانو می خواهی بروی برو اما ترسم مانند آن دختر عراقی و پدر او پشیمان شوی.
دختر گفت چگونه است آن حکایت . . .
ادامه دارد . . .
منبع
بازنویسی صفحات 4 تا 8 کتاب چهل طوطی، طبع مطبع سپهر، مطلع مظفری بندر بمبئی با اندکی تغییر
پانویس
1. گرو. چیزی که در نزد کسی بگذارند به این شرط که هرگاه خواسته آن ها عملی شد آن را پس بگیرند.
2. مصافحه. دست دادن به یکدیگر هنگام ملاقات، دست یکدیگر را فشردن.
3. خدمتانه. هدیه، پیشکش، ارمغان، آن چه به مٲموران برای خدمتی که انجام داده بودند پرداخت میشد.
4. در دم. بی درنگ ، همان دم ، فوراً.
5. مکابره. اظهار کبر و بزرگی کردن، جدل، جر و بحث.
6. سِیُّم. سوم
7. الوعده وفا. چون وعده دادی باید وفای به عهد کنی.
8. بیامیز. مخلوط کن،
9. حَب. حبه، دانه، قرص
10. مکّاره. حیله گر، فریب کار.
11. در ساعت. بی درنگ ، همان دم ، فوری.
سهیل بعد از شعرای یمانی پرنورترین ستاره آسمان است. وضعیت ستاره سهیل طوری است که پس از طلوع، تا ارتفاع کمی از افق بالا آمده، دوباره سر خم می کند و در افق پنهان می شود (غروب می کند). که اگر افق کاملا" باز باشد می توان آن را در مدت کوتاهی مشاهده کرد. دیدن ستاره سهیل کار ساده ای نیست، و مدت زمانی که این ستاره قابل مشاهده است بسیار کوتاه است.