از کلام بزرگان ایران

آمریکا می خواهد که همه ی کشورها را زیر نفوذ خود داشته باشد، ولی ما چنین تصوری را نمی توانیم بپذیریم. 

صحیفه نور ج 4 ص 186

 

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

 

و من امیدوارم خدای تبارک و تعالی ما را بیدار کند، و افراد ملت ما را بیدار کند، آن هایی که در خواب هستند، آن هایی که باز هم خواب می بینند، آن هایی که خواب آمریکا را می بینند خدا بیدارشان کند.

صحیفه نور ج 19 ص 147

 

 

قدرت کلماتت را بالا ببر


می‌گن: قدرت کلماتت را بالا ببر نه صدایت را

چون این لطافت باران است که باعث رشد گل‌ها می‌شود

نه صدای گوش‌خراش رعد و برق

عاشورای حسینی تسلیت

فرشته‌ای با ماه دف می‌زند و هفتاد و دو عاشق سر مست از عطر حضور ، پایکوبی می‌کنند. چشم‌ها غرق در شعف و شادیند. هر کس دیگری را در آغوش می‌گیرد و تبریک می‌گوید:

- فردا تو زودتر گل باران می‌شوی یا من؟

- تو دوست داری نخل بی سر باشی یا گلستانی از گل؟

- آرزو دارم لحظه‌ی آخر ، سرم بر زانوی امام علیه‌السلام باشد و او غبار از چهره‌ام برگیرد!

در گوشه‌ای اما ستاره‌ای نگران سوسو می‌زد. کبوتری سر در زیر بال‌ها پنهان کرده و آرام آرام اشک می‌ریزد. نهال نخلی چشم در چشم باغبان دوخته و با حسرت آه می‌کشد.

خون عشق در رگ‌های جوانش به جوش می‌آید و از جا بلند می‌شود. چند قدم به جلو می‌رود. می‌ایستد و مکث می‌کند. یک گام به عقب بر می‌دارد. صدای قلبش ، فرشتگان را به هیجان می‌آورد.

برای صدمین بار واژه‌های این جمله‌ی آتشین را مرور می‌کند: «فردا همه‌ی شما به شهادت می‌رسید.»

ضربان قلبش تندتر می‌شود. با خودش زمزمه می‌کند:‌ یعنی من هم . . .؟

عمویش همچون آینه‌ای تمام قد ، در کنار خیمه‌ای به وسعت آسمان ایستاده است. باز هم چند قدم بر می‌دارد و می‌ایستد. حالا دیگر رو به روی آینه ایستاده است اما خود را نمی‌بیند. هر چه هست جمال بی مثال عموی مهربان است.

بغضی شگفت به گلوی نازکش چنگ می‌اندازد. نفسی عمیق می‌کشد و بریده بریده  به عمویش می‌گوید: آیا . . . من هم . . . به شهادت می‌رسم؟

آسمان مکث می‌کند. دیگر هیچ ستاره‌ای پلک نمی‌زند. عمویش لبخند می‌زند: مرگ در چشم تو چگونه است؟

انگار که منتظر این سوال باشد. با همه‌ی سلول‌های تنش می‌خروشد: به خدا! شیرین‌تر از عسل!

عمویش او را به آغوش می‌کشد و غرق بوسه‌اش می‌کند و در گوشش چیزی می‌گوید.
لبخندی در چهره‌ی قاسم طلوع می‌کند. هنوز هم فرشته‌ای دف می‌زند و عاشقان پایکوبی می‌کنند.

عبدالرحیم سعیدی راد


+ + + + + + +

اى عمو فتح نمایان کردم

دشمنان را همه حیران کردم

اى عمو در بر تو گویم فاش

آمدم تا که بگیرم پاداش

تن بى‌تاب مرا تاب بده

مزد پیروزى من ، آب بده

تو که جاى پدر من بودى

تو که چون تاج سر من بودى

بشتاب و تن من پیدا کن

حکم سربازى من امضا کن

باغبانا سوى میدان رو کن

گل پرپر شده‌ات را بو کن

بین چگونه به تو قربان شده‏‌ام

پایمال سم اسبان شده‌ام

اى گل پرپر به دست کیستى؟

بوى تو مى‏آید و خود نیستى

گشته از زخم فزون ، بانگ تو کم

یا عسل چسبانده لب‌هایت بهم؟

من نگویم با عمو کن گفتگو

لب گشا یک بار و یک عمّو بگو

علی انسانی


خوشبختی ساختنی است

یادمون بمونه:

  خوشبختی یافتنی نیست ساختنی است.


پس از زندگی لذت ببرید 


حتی اگر چیز بارزشی را از دست داده‌اید


نان دادن ، کار مردان است

خواجه عبدالله انصاری فرمود:

بدان که نماز زیاد خواندن ، کار پیرزنان است.

روزه فزون داشتن ، صرفه‌ی نان است.

حج نمودن ، تماشای جهان است.

اما نان دادن ، کار مردان است.

زنده‌ها هم آبروی مردگان را می‌برند

ماهیان شهر ما از کوسه‌ها وحشی‌ترند

بره‌های این حوالی گرگ‌ها را می‌درند

سایه از سایه هراسان در میان کوچه‌ها

زنده‌ها هم آبروی مردگان را می‌برند

سوت پایان را بزنید!!!

سوت پایان را بزنید!!!

صداقتم حریف نامردی زمونه نمی‌شه!!

من قبول می‌کنم که باختم!!!


خدایا دلم معجزه می‌خواد!!!!!

خدایا!!!


من این جا  دلم سخت معجزه می‌خواهد

و تو انگار معجزه‌هایت را نگه داشته‌ای برای روز مبادا . . .!!!


از اون حرفا!!!

 راه صداقت تا ابد راه تنهایی است


گل بخرم که چی بشه؟؟؟!!!

رفتم نشستم کنارش و گفتم:

چرا نمیری این گل‌های زیبا رو بفروشی؟

گفت: بفروشم که چی بشه؟

تا دیروز می‌فروختم که با پولش آبجیمو ببرم دکتر که دیشب حالش بد شد و مرد.

بعد با گریه گفت:

تو می‌خواستی گل بخری؟؟!!

گفتم: بخرم که چی بشه؟؟!!

تا دیروز گل می‌خریدم برای عشقم که دیروز گذاشت و رفت.

امروز فهمیدم باید فراموشش کنم.

اشکاشو پاک کرد و یه گل بهم داد و گفت:

بگیر!

باید از نو شروع کنیم.

تو بدون عشقت منم بدون خواهرم!!!


از اون حرفا!!!



ترجیح می‌دهم حقیقتی مرا آزار دهد


تا این که دروغی آرامم کند

دعای هر لحظه از زندگی

الهي با خاطري خسته از اغيار

به فضل تو اميدوار

دست از غير تو شسته

و در انتظار رحمت تو نشسته‌ام

الهي احوالم چنان است که مي‌داني

و اعمالم چنين است که مي‌بيني

نه پاي گريز دارم

و نه زبان ستيز

يا ارحم الراحمين

يا ارحم الراحمين

يا ارحم الراحمين

در اين لحظات

بهترين حکمت‌ها

و مصلحت‌ها

و رحمت‌ها را

برايم مقدر فرما

آمين يا رب العالمين

جشن ولادت امام رضا علیه السلام


ای قبله‌ی ارباب وفا ادرکنی


ای معدن تسلیم و رضا ادرکنی


ای شمس شموس و خسرو خطه‌ی طوس


ای شاه ملقب به رضا ادرکنی



عید ولادت حضرت علی بن موسی‌الرضا امام هشتم علیه‌السلام مبارک

اوباما و حمله به ایران



منبع:

http://lifeishere.blogfa.com/tag

دهه کرامت مبارک باد


بیا كه مظهر آیات كبریا اینجاست

بیا كه تربت سلطان دین ، رضا اینجاست

امام ثامن و ضامن ، رضا كه بر حرمش

نهادهاند شهان ، روى التجا اینجاست


http://markazinews.ir/wp-content/uploads/2011/10/ir.jpg


 ای پسر فاطمه ، نور هدی

سبزترین باغ بهار خدا

با تو دل از غصه رها میشود

پاک‌تر از آینهها میشود

ای گل گلزار خدا ، یا رضا

آینهی قبلهنما یا رضا

امن‌ترین مکان!!!



وقتی دنیا علیه شماست ،
امن‌ترین مکان برای مخفی شدن "دیوانگی" است!!!

چه قانونی دارد عاشقی . . .!!!

یکی از قشنگ‌ترین حس‌ها این است که . . .

بعد از یک دعوای مفصل . . .

از نگاهش بفهمی که هنوز هم دوستت دارد . . .

چه قانونی دارد عاشقی . . .!!!

خر کردن چیست؟

خر کردن عبارت است از:


 ایجاد اعتماد به نفس کاذب در فرد . . .

 برای انجام کاری احمقانه . . .!

من بردم . . . تو باختی . . .!!!



تو باختى . . .!!

چون كسى را از دست دادى كه . . .

دوستت داشت . . .!!!

من بردم . . .!!

چون كسى را از دست دادم كه . . .

دوستم نداشت . . .!!!

دختر نابینا و دلداده‌اش . . .

دختري نابينای مادر زاد به دنیا آمده بود.

او از خودش تنفر داشت.

از تمام دنيا هم تنفر داشت.

دز این دنیای لایتناهی فقط يک نفر را دوست داشت.

دلداده‌اش را . . .

او با وی چنين گفته بود:

" اگر روزي قادر به ديدن باشم ،

حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم ،

عروس حجله‌گاه تو خواهم شد."

* * * * * *

و چنين شد . . .

آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد.

کسی که حاضر شود چشم‌هاي خودش را به دختر نابينا بدهد.

و دختر آسمان را ديد . . .

و زمين را . . .

رودخانه‌ها . . .

و درخت‌ها را . . .

آدميان . . .

و پرنده‌ها را . . .

و نفرت از روانش رخت بر بست.

* * * * * *
چند روز بعد دلداده به ديدنش آمد . . .

و ياد آورد وعده‌ی ديرينش شد :

"بيا و با من عروسي کن

ببين که سال‌هاي سال منتظرت و منتظر این لجظه مانده‌ام."

* * * * * *

دختر بر خود بلرزيد . . .

و به زمزمه با خود گفت :

"اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي‌کند؟"

دلداده‌اش هم نابينا بود . . .

و دختر قاطعانه جواب داد:

"من قادر به همسري با تو نيستم."

* * * * * *

دلداده‌اش رو به ديگر سوی کرد . . .

که دختر اشک‌هايش را نبيند . . .

و در حالي که از او دور مي‌شد ، گفت:

"پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی!!"