حال من مثل کویری است که از لکه ی ابر

همچو کوهی که درونش نم دریا دارد
در دلم درد زیاد است ولی جا دارد

اشک دارد به تن هر مژه ام می لغزد
پلک بر هم بزنم، سیل تماشا دارد

سرخیِ چشم من از عادت بی خوابی نیست
خصلت وقت غروب است که صحرا دارد

حال من مثل کویری است که از لکه ی ابر
جرعه ای آب، و یا قطره تمنا دارد

زندگی دایره ای بود در ابعاد زمین
خوب چرخید که ما را به امان وا دارد

نکند گریه کنم تر بشود چشمانم
خیسی صورت یک مرد چه معنا دارد؟

شاعر؟؟؟

پیکار حسود، با من امروزی نیست

داریم دلی صاف تر از سینه صبح

در پاکی و روشنی چو آیینه صبح

پیکار حسود، با من امروزی نیست

خفاش بود دشمن دیرینه صبح

رهی معیری

صوت مرغان لب تالاب می چسبد به من

صوت مرغان لب تالاب می چسبد به من
عطرِ جان بخش گل مرداب می چسبد به من


در کنارت با جسارت گفتن از راز دل و
راه رفتن در شب مهتاب می چسبد به من


بر لب دریا ز لب هایت لبالب ساغر و
میگساری با شراب ناب می چسبد به من


از عطش لبریز بودن، بی قرار بی قرار
بوسه بازی با لب بی تاب می چسبد به من


غرق رؤیای محال با تو بودن خفتن و
دیدنت حتّی میان خواب می چسبد به من

شاعر؟؟؟