داستانهای کتاب چهل طوطی به زیان ساده 7
بعد از چند روز آن مرغ ها تخمی گذاردند مانند گوهر شب چراغ6. مرد خارکش آن ها را برداشته به بازار آورد به دکان مرد یهودی و به هزار تومان فروخت.
یهودی گفت: دیگر داری یا نه؟
گفت: اگر مرغ گذارده دارم.
یهودی در کتاب خود نظر نموده دید مرغ سعادت است که هر که آن را بخورد شاه می شود. در فکر بود که چگونه آن مرغ را به دست آرد. پیرزالی را گفت: ای مادر! باید صبح در شهر گردش نمایی در هر خانه مرغی بدین نشان دیدی مرا خبر ده.
پیرزال گفت: به دیده منت دارم.
روز دیگر در شهر گردش نمود تا در خانه خارکش مرغی را که یهودی نشانی داده بود پیدا کرد. وارد خانه شد و با زن خارکش بنا کرد حرف زدن تا دل زن به دوستی او گرم شد. آن گاه آمد خبر به یهودی داد.
(یهودی) گفت: ای مادر! اگر آن زن را جهت من رضا کردی هر چه می خواهی به تو می دهم.
گفت: به دیده منت دارم.
یهودی وعده زر به عجوزه7 داد و او هم آمد به خانه خارکش و با زن او از هر در سخن گفت تا دل او را نرم کرد. ناگاه مرد خارکش از در در آمدو پیرزال که او را دید به زن گفت: ای دختر! حیف از تو نباشد عمر خود را پای این مرد ضایع کنی؟
زن گفت: ای مادر! چاره ندارم.
پیرزال گفت: اگر با من عهد کنی تو را به جوانی رسانم که تا زنده باشی لذت بری. با هم پیمان بستند پیرزال نزد یهودی آمد و مژده وصل داد. یهودی مشتی زر به او داد باز به خانه خارکش آمد و چندان افسانه خواند که دل زن آتش گرفت و بی قرار وصل شد. پیر زن روز دیگر او را برداشته نزد یهودی آورد و از او کام دل خواست.
یهودی گفت: اگر آن مرغ را می کشی و روی غذا می گذاری که من بخورم عصر می آیم و کام تو را می دهم. قبول کرد و به خانه آمد. فورا مرغ را کشته و پخت و بر روی طعام گذارد. یهودی هم به حمام رفت. پسران خارکش از مکتب آمدند دیدند طعام گذارده و مادرشان پیدا نیست. بر سر قاب نشستند و شروع کردند به خوردن. از قضا یکی سرِ مرغ را خورد و یکی جگر آن را. مادرشان هم بی خبر در گوشه(ای) منتظر آن یهودی نشسته بود. ناگاه (یهودی) وارد شد. زن از جا برجست و او را برد در اطاقی نشانید. رفت که خورام جهت او بیاورد دید پسرها بر سر قاب طعام نشسته و مشغولند. آن ها را کتک زد آن ها هم فرار کرده و به گوشه ای پنهان شدند. طعام را برداشته نزد یهودی برد. (یهودی) دید مرغ نه سر دارد و نه جگر. گفت: مرحبا به تو! عجب مهمانداری کردی! طعام نیم خورده برای من آوردی؟
زن گفت: معذورم دار که پسرهایم از مکتب آمدند و ندانسته طعام را خوردند.
یهودی گفت: من سر و جگر آن مرغ را می خواستم و الا هزاران همچو تو آرزو دارند یک ساعت با من هم صحبت شوند.
زن گفت: مرا چه باید کرد؟
یهودی افسانه ساز کرد و گفت: اگر خواهی کام تو را بدهم باید شکم پسرهایت را پاره کنی و دل و جگر مرغ را بیرون بیار به من ده تا بخورم و کام تو را بدهم. دل و جگر او هم آب نمی شود8 بعد مرا خبر ده تا دوا دهم آن ها را چاق کنم9. زن آن را قبول کرد.
اما چند کلمه از گردش ایام بشنو که چون یهودی حرف می زد، سعید در پس در آن ها را شنیده آمد به برادر گفت و هر دو دانستند که مادرشان به بهودی عاشق شده. در َآن شب هر دو فرار کردند و از خوف می دویدند تا به بیابانی رسیدند. اما زن هر چه گردش کرد پسرها را نیافت. شیون از خانه خارکش بلند شد. زن خارکش دست افسوس بر سر زد که حرف این پیرزن را شنیدم نه به کام دل رسیدم و نه پسر دارم. اما پسرها راه بیابان را در پیش گرفته می رفتند. چون شب شد هر دو در آن جا دست در گردن هم کرده خوابیدند. صبح برخاستند. سعید دید کیسه زری در زیر سر اوست برداشته به برادر داد. خلاصه آن روز هم تا ظهر راه رفتند تا به سر چشمه رسیدند. ساعتی آرام گرفته بعد از آن سعد برخاسته گردش می کرد دید لوحی نوشته و افتاده. آن را برداشت خواند. دید نوشته: ای آدمیزاد! هر گاه خواهید دو نفر از این راه بروید هلاک می شوید. باید یکی از طرف راست و یکی از طرف چپ، بعد از آن مرارت زیاد، هر که به طرف راست برود به پادشاهی می رسد و هر که از طرف چپ برود به وصال دوست می رسد. آن دو برادر دست در گردن یک دیگر و وداع کردند و هر کدام به طرفی رفتند.
سعد تا چهار روز می رفت تا به شهری رسید رفت در بازار و اسب و سلاح و رخت خریده روانه ولایات دیگر شد. شهر به شهر می رفت تا به شهری رسید دید همه مردم آن ولایت بر در شهر ایستاده اند.
پرسید: چه خبر است؟
گفتند که پادشاه این ولایت مرده و قانون اینجا این است که بازی می آورند و او را رها می نمایند بر سر هر که نشست او را پادشاه می کنند. خواه غنی باشد خواه فقیر. سعد مرکب برانگیخت10 و خود را رسانید بلکه باز بر سر او بنشیند. اهل شهر هم دو دفعه باز را رها کردند آمد بر سر دیوار نشست. مردم دیدند سواری از راه رسید باز را رها کرده آمد بر سر سعد نشست. بعضی مردم قبول نکردند. مرتبه دوم باز را رها کردند آمد بر سر سعد نشست. مردم او را برداشته به عزت تمام وارد شهر کردند و لباس شاهی به او پوشاندند و بر تخت شاهی نشاندند. بنیاد عدل و راستی پیش گرفت. هر چند رعیت زاده بود اما آیین بزرگی می دانست.
اما چند کلمه از سعید بشنو که منزل به منزل و شهر به شهر راه طی می کرد و هر شب صد تومان را زیر سر داشت. به اندک زمانی صاحب دولت شد. روزی به شهری رسید که آن را حلب می نامیدند. در شهر گردش می کرد رفت پای قصری دید جمعی خاکستر نشینند11.
پرسید: چه خبر است؟
گفتند این قصر دلارام چینی است و ما هر یک از ولایتی آمده و سرمایه خود را باخته ایم. روی وطن نداریم که برگردیم. این دلارام هم شبی صد تومان می گیرد.
سعید (با خود) گفت من که شبی صد تومان را دارم این جا جای من است. رفت داخل قصر شد. دلارام هم چهل کنیز داشت همه مانند خودش بودند. هر شبی یکی را در بغل آن دل باختگان می فرستاد. سعید چهل شب به خوش گذرانی مشغول شد. دلارام دید این پسر صد تومان را هر شب از زیر سر بیرون می آورد فهمید که جگر مرغ سعادت خورده. تدبیری به خاطرش آمد. چون می دانست آن هیچ وقت آب نمی شود گفت باید کاری کرد آن جگر را از دل او بیرون آورم. فرستاد قدری شراب کهنه آوردند و به سعید خورانید و او بی هوش گردید. چون به هوش آمد استفراغ کرد، لگدی بر پشت او زد آن جگر از دهنش بیرون آمد. دلارام آن را برداشت و کباب کرد و خورد. سعید شب خوابید صبح که برخاست دید صد تومان نیست. از حال خود خبردار نبود. آن گاه گفت: امروز پول حاضر نیست، می روم می آورم. برخاسته از قصر بیرون آمد و با چشم گریان به راه افتاد و آن قدر راه رفت خسته شد در گوشه ای نشست.
از قضا سه نفر سوار از راه رسیدند او را دیدند گفتند: تو از کجایی و به چه جایی می روی؟
گفت: من شاگرد قاضی شهرم. از او قهر کرده می خواهم به ولایت دیگر بروم.
آن ها چون این سخن را شنیدند گفتند: ما دعوایی داریم اصلاح نما.
سعید گفت: چیزی به من می دهید؟
آن ها ده دینار به او دادند. سعید دعوای آن ها را پرسید گفتند: ما هر سه برادر(یم) و پدر ما مرده. هر چه داشته تقسیم کرده ایم جز سه چیز. یک انبان12، یک سرمه دان و یک غالیچه13.
سعید گفت: بیاورید و هر کدام یکی از آن ها را بردارید.
گفتند: ای جوان! این ها هر کدام خاصیتی دارند. اولا خاصیت قالیچه آن (است) که هر کس روی آن بنشیند و بگوید به حق سلیمان که مرا به فلان مکان برسان فورا بلند می شود و همان جا فرود می آید. دوم خاصیت انبان آن (است) که دست در آن کنی از طعام و میوه هر چه بخواهی در آن باشد. سوم خاصیت سرمه دان (آن است) که هر کس به چشم کشد کسی او را نبیند.
سعید گفت: من تیری به چله کمان می گذارم و پرتاب می نمایم، هر یک زودتر آن را آورد هر سه او را باشد. آن ها قبول کردند. سعید سه تیر به کمان گذارد و انداخت. آن ها سوار شده از پی تیر رفتند. سعید هم سوار شد بر غالیچه و خدا را یاد کرد و گفت یا حضرت سلیمان، غالیچه بلند شد. آن ها که آن چنان دیدند دست تاسف بر سر زدند که چرا خواص آن ها را گفتند. خلاصه سعید بالا رفت و فریاد می زد که چرا دست بر سر می زنید؟ پدر شما می خواست ما را بکشد، خدا نخواست. آن وقت سواران پشیمان شدند و سودی نداشت.
اما سعید آمد تا به ولایت دلارام. در گوشه ای پایین امد و یک میل از آن سرمه کشید و به قصر دلارام رفت. دید نشسته طعام می خورد. او هم کمک کرد. دختر دید قاب خالی شد و کسی نیست. خوف کرد. صدای نوش جان شنید خوفش زیاد شد. افتاد و مدهوش شد. سعید برخاسته بیرون آمد. چون صبح شد، دست در انبان کرد یک دانه سیب بیرون آورد و روانه قصر دلارام شد. چون بر در قصر رسید دید گروهی جمع شده اند هی بر آن ها زد متفرق شدند. سعید رفت بالا دید دلارام مدهوش است. او را به هوش آورد. نازنین را گفت: رفتم از گلستان اِرَم دوا به جهت تو آوردم و نیز مال زیادی آورده ام که حساب ندارد هر گاه با من بیایی آن مال را تحویل تو دهم. دلارام برخاست به منزل سعید رفت. سعید قدری میوه از انبان بیرون آورد به او داد و روی قالیچه نشستند. سعید گفت یا حضرت سلیمان، قالیچه بلند شد. دختر دید روی هوا می رود.
فریاد کرد: مرا به کجا می بری؟
گفت: غم مدار که به قصر می رویم. فالیچه آن ها را در جزیره هند فرود آورد.
دست برد کام دل از او بستاند گفت: من دست به تو ندهم.
سعید گفت: من چهل شب نزد تو بودم.
دختر گفت: نه چنین است! چهل کنیز دارم هر کدام مانند خود من هستند. هر شبی یکی را نزد تو می فرستادم.
سعید گفت: بهتر.
دلارام دید چاره ندارد گفت: من بی عقد راضی نشوم.
سعید گفت: من خود عقد(ت) می کنم. دلارام ناچار رضا داد. سعید او را عقد بست و تصرف کرد و به عشرت مشغول شدند.
خلاصه چهل شب در جزیره ماندند. دختر از راه حیله با سعید مهربانی می کرد تا رفته رفته از فایده آن سه چیز خبردار شد و روزی برهنه با سعید در آب رفته بودند. دختر وقت را غنیمت شمرد و لباس های سعید را با سرمه دان و انبانچه، به روی قالیچه نشست و گفت به حق حضرت سلیمان که مرا به قصر خود برسان. قالیچه بلند شد و در قصر فرود آمد. سعید چون از آب بیرون آمد دید حریف رفته بر سر می زد و در میان جزیره می دوید. سه شبانه روز تنها ماند و گریه می کرد. پس از آن، پای درختی آمد سر به زانوی غم متفکر و مدهوش گردید. ناگاه دید سه کبوتر آمدند و بر شاخه نشستند.
یکی از آن ها گفت: خواهران! این جوان را می شناسید؟
گفتند: نه!
گفت: این سعید، عاشق دلارام است. دلارام او را نمی خواهد و این، همه سرِّ خود را از محبت به او گفت. او تنها در جزیره اش گذاشت و به در رفت. اما او هم به سزای خود خواهد رسید.
کبوتر دیگر گفت: از برای این جوان چه چاره باشد؟
دیگری گفت: اگر بیدار باشد و بشنود، من گویم. پوست این درخت را بر پا بندد و از دریا بگذرد و برگ این درخت را بر چشم کور کشند روشن شود. بار14 او را بر دماغ دیوانه نهند عاقل شود و چوب او را بر خر زنند آدم شود و بر آدم زنند خر شود. این را گفتند و پرواز کرده رفتند. سعید هم همه را شنید. قدری پوست آن درخت را بر پای پیچید و خدا را یاد کرد و به دریا زد و گذشت. منزل به منزل می آمد تا به شهری رسید که دختر پادشاه آن شهر دیوانه بود و پدرش شرط کرده بود هر که او را عاقل کند دختر را به او بدهد. سعید نزد شاه آمد و عرض کرد دختر را به من دهید اگر من او را چاق کردم از آن من باشد و گرنه مرا به قتل برسانید. پادشاه قبول کرد. امر کرد دختر را آوردند. سعید قدری از آن دارو بر دماغ او ریخت عطسه زد به هوش آمد گفت: ای جوان! تو کیستی نزد من آمده ای؟ تو نامحرمی.
سعید گفت: من شوهرت هستم.
پس مژده برای شاه بردند فرمود طبل بشارت زدند و دختر را به سعید دادند و هفت شبانه روز عروسی کردند. چون سعید به وصال دختر رسید و چند روز گذشت، به خدمت پادشاه آمد و عرض کرد کسی با من دشمنی کرده مرخص فرمایید بروم تلافی کنم.
پادشاه گفت: چقدر سپاه می خواهی؟
گفت: یک غلام سیاه مرا کافی است.
پادشاه او را مرخص فرمود. همه جا آمد تا به شهر دلارام رسید. در کاروانسرایی فرود آمد. چون شب بر سر دست آمد15، برخاست چوبدستی خود را برداشته روانه قصر دلارام شد. دربانان او را منع کردند. سعید اشاره چوب را به آن ها کرد همه خر شدند و گذشت. چون چشم دلارام به سعید افتاد، در خشم شد گفت: ای بی ادب! که رخصت داد تو را که نزد من آیی؟
سعید گفت: آمده ام تو را سوار شوم.
دلارام فریاد زد: کنیزان! غلامان! بیایید این بی ادب را بیرون برید. هر چه فریاد زد کسی را ندید. آمد نظر کرد دید همه خر شده در حیرت شد. ناگاه سعید ترکه بر او زد که خر شد. او را سوار شد از قصر بیرون آمد به منزل رفت.
غلام را گفت: این جوال16 را روی این خر بینداز و از بیرون خاک بیاور در این گودال بریز. غلام مشغول شد تا شب بر سر دست آمد. قدری کاه و جو نزد او ریخت. دلارام نعمت پروردگار به خاطرش آمد. به جو نظر می کرد و می گریست. خلاصه تا سه شبانه روز به همان حالت بود. بعد از آن سعید دلش به حال او سوخت گفت: احوالت چگونه است؟ دلارام سری تکان داد.
سعید گفت: هر گاه جگر مرغ و انبانچه و غالیچه و سرمه دان را می دهی به حالت اول تو را بر می گردانم. دختر قبول کرد. سعید او را آدم کرد. آن گاه شراب کهنه آورده خورد و جگر مرغ را استفراغ نمود و اثاثیه را داد و سعید را نوازش کرد و خلعت داد. سعید هم او را برداشته به ولایتی که دختر پادشاه بود برد و خاکستر نشینان دلارام را خرجی داد و روانه ولایات خودشان کرد و فرستاد پدر و مادرش را آوردند. آن ها کور شده بودند. به مادرش گفت خوب کاری نکردی و همه سرگذشت خود و برادرش را گفت و قدری دوا به چشم آن ها کشید و روشن شدند. مادر از کرده خود پشیمان شد. بعد فرستاد برادرش را هم آوردند و به کامرانی مشغول شدند. بعد از مدتی پدر دختر هم بمرد و سعید بعد از مرارت بسیار پادشاه شد.
چون طوطی سخن بدین جا رسانید عصر بود. (دختر) چادر از سر برداشت گفت: ای مادر! امروز هم دیر شدو فردا بیا. پیرزال سر تا پایش آتش گرفت و می گفت: خدایا! جان این طوطی را بستان و به خانه آمد. چون صبح شد به منزل دختر آمد گفت: ای بانو! دیروز شاهزاده از فراق تو در نزع17 بود. من که رفتم به گمانش تو را برده ام. چون تو را ندید مدهوش شد. وقتی به هوش آمد گفت: دختر را بگوی ای سنگ دل فردای قیامت خون من در گردن تو خواهد بود. دختر برخاست، چادر بر سر نزد طوطی آمد گفت: ای مونس! امروز رخصت ده به دیدن دوست بروم. طوطی گفت: ای بانو! رفتن تو باعث بدنامی است. ترسم بروی مانند دختر پادشاه حلب پشیمان شوی.
دختر گفت چگونه بوده است آن حکایت . . .
ادامه دارد . . .
منبع
بازنویسی صفحات 13 نا 20 کتاب چهل طوطی، طبع مطبع سپهر، مطلع مظفری بندر بمبئی با اندکی تغییر
پانویس:
1. به صحرا رفتی. به صحرا و بیابان می رفت.
2. پشته خار. توده خار. آن مقدار خار که بتوان بر پشت حمل کرد.
3. قوت نداست. توان نداشت، قدرت نداشت.
4. هوا روشن شد. در این جا به معنی صاف و آفتابی شد.
5. مغاره. غار، شکاف طبیعی که در دل کوه است.
6. گوهر شب چراغ. گوهری یا جواهری که در شب چون چراغ می درخشد.
7. عجوزه. زن پیر، پیرزن
8. آب نمی شود. هضم نمی شود.
9. چاق کنم. مداوا کنم، درمان کنم.
10. مرکب برانگیخت. اسب را هی کرد. با اسب به سوی آن ها تاخت.
11. خاکستر نشین. بی خانمان، آواره، پاک باخته، فقیر، بیچاره
12. انبان. کیسۀ بزرگی که از پوست دباغی شدۀ بز یا گوسفند درست کنند و در آن زاد و توشه نگهدارند.
13. غالیچه. قالیچه
14. بار. میوه
15. چون شب بر سر دست آمد. چون شب فرا رسید.
16. جوال. کیسه بزرگی که از پشم یا پنبه ضخیم می بافند و بر روی چهارپایان انداخته و انواع بار را با آن جا به جا می کنند.
17. نزع. در حال جان کندن، ضعف شدید، مشرف به مرگ بودن.
سهیل بعد از شعرای یمانی پرنورترین ستاره آسمان است. وضعیت ستاره سهیل طوری است که پس از طلوع، تا ارتفاع کمی از افق بالا آمده، دوباره سر خم می کند و در افق پنهان می شود (غروب می کند). که اگر افق کاملا" باز باشد می توان آن را در مدت کوتاهی مشاهده کرد. دیدن ستاره سهیل کار ساده ای نیست، و مدت زمانی که این ستاره قابل مشاهده است بسیار کوتاه است.