بعد از آن دیوانگی‌ها ای دریغ ،

باورم ناید که عاقل گشته‌ام

گويیا او مرده در من کاین چنین ،

خسته و خاموش و باطل گشته‌ام

 

هر دم از آيینه می‌پرسم ملول

چیستم دیگر ، به چشمت چیستم؟

لیک در آيینه می‌بینم که وای!

سایه‌ای هم ز آنچه بودم نیستم

 

هم‌چو آن رقاصه‌ی هندو به ناز ،

پای می‌کوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را ،

روشنی بخشیده‌ام از نور خویش

 

ره نمی‌جویم به سوی شهر روز ،

بی گمان در قعر گوری خفته‌ام

گوهری دارم ولی آن را ز بیم ،

در دل مرداب‌ها بنهفته‌ام

 

می‌روم اما نمی‌پرسم زخویش ،

ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟

بوسه می‌بخشم ولی خود غافلم ،

کاین دل دیوانه را معبود کیست؟

 

او چو در من مرد ، ناگه هر چه بود ،

در نگاهم حالتی دیگر گرفت

گوییا شب با دو دست سرد خویش ،

روح بی تاب مرا در بر گرفت

 

آه! آری! این منم ، اما چه سود؟

او که در من بود دیگر نیست ، نیست

می‌خروشم زیر لب دیوانه وار

او که در من بود ، آخر کیست؟ کیست؟