راه دور و بار سنگین و گناهم بی شمار

من که می دانم بدم، دیگر تو بر رویم نیار

تا نیفتم تا نسوزم در شرار خشم تو

ابر رحمت، بر سر این بنده ی عاصی ببار

باورم هرگز نمی آید به ذات اقدست 

مهربانی چون تو، عبدش را بسوزاند به نار

کی به رویش در ببندی کی رهایش می کنی؟

بنده ای را که ندارد جز درت راه فرار

هم ز لطفت، هم ز عفوت، هم ز جرمم، هم ز خویش 

شرمسارم شرمسارم شرمسارم، شرمسار

باورم هرگز نمی آید که مایوسش کنی 

بنده ای را که بود بر رحمتت امیدوار

از تو در عمرم نکردم لحظه ای قطع امید

گر چه دارم جرم در پرونده ی خود بی شمار

گر چه می دانم مرا می بخشی از لطف و کرم 

می سزد تا باز، گریم از خجالت زار زار

پرده پوشی کردی از جرمم به دست رحمتت 

گر چه می کردم گناه خویشتن را آشکار

چشم "میثم" هم چنان باشد به عفو و رحمتت 

گر بری سوی بهشتش یا بسوزانی به نار

 

حاج غلامرضا سازگار (میثم)