تا مُهر تو را بر سر سجاده ببینم

از هر طرفی تیغ جلاداده ببینم

وقتی چمدان باز کنی دلهره دارم

یک چتر و دو تا چکمه ی آماده ببینم

این گونه ورانداز نکن آینه ها را

زود است تو را تن به سفر داده ببینم

ای قهوه ی شیرین شده با قاشق رویا

تلخ است تو را از دهن افتاده ببینم

پُر می شوم از میل جنایات و مکافات

هر وقت دو تا عاشق دلداده ببینم

من بغض فرو می خورم و جای تو خالی است

هر جا که دو تا صندلی ساده ببینم

احسان افشاری

 

جدا کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ 

 

ای در دل من میل و تمنا همه تو

واندر سر من مایه ی سودا همه تو

هرچند بروی کار در می نگرم

امروز همه تویی و فردا همه تو

مولوی

 

 Ø¬Ø¯Ø§ کننده متن وبلاگ لاينر وبلاگ

 

یاد داری آن شب از باران صمیمی تر شدیم
آسمان افسانه گفت و ماهِ یکدیگر شدیم

قبله را گم کرده بودیم و هراسان عاقبت
دل به دریا ها زدیم و لحظه ای کافَر شدیم

وقت شب بود و چه زیبا شد مرورِ قصه ها
داستانِ عشق را خواندیم و خوب از بر شدیم

گفت و گویی بود بین چشم من با چشم تو
واژه ای آتش گرفت و هر دو خاکستر شدیم

خوب می دانم سرابی باشد این دنیا ولی
آن شب از دلدادگی هامان همین جا تر شدیم

بعد از آن شب بوی باران می دهد احساسمان

آری آن شب هر دو از باران صمیمی تر شدیم