شيرخواره اصغر لاي لاي

ظهر آن روز لاله ميخنديد مي خون در پياله ميخنديد
نيزه از آفتاب ميباريد چشم گردون شهاب ميباريد
زير رگبار تير و بارش خشم موج ميزد فرات جاري چشم
كوه چون دجله بيقراري داشت خاك دامان گل اناري داشت
خيمهها در شرار غم ميسوخت از عطش بانوي حرم ميسوخت
ضجهي آب! آب! ميآمد بوي قلب كباب ميآمد
دو صف آن روز رو به رو بودند مَثَل سنگ با سبو بودند
آن طرف خار هرزه ، اين سو گل آن طرف جغد و اين طرف بلبل
آن طرف شام و اين طرف خورشيد آن طرف كفر و اين طرف توحيد
شيرخوار حريم آلاله روي دوش كليم آلاله
همچو غنچه فراز شاخهي طور داشت رويش تجلي گل نور
همچنان شعله پيچ و تابي داشت لب خشك و دل كبابي داشت
ميشد از پيچ و تاب اندامش خواند راز درون و پيغامش
تب و تابش پدر! پدر! ميگفت مژههايش عقيق دل ميسفت
كه پدر ، اي يگانهي هستي! اي وجودت بهانهي هستي!
از من اينك نظر دريغ مدار سفر از نو سفر ، دريغ مدار
من تو را خونم و تو ثارالله تو مني ، من توأم ، سخن كوتاه
سخن من ز وحدت معناست ژاله از ابر و ابر از درياست
گرچه شش ماههاي صغيرم من سالك راه عشق و پيرم من
شرزه شير غدير ، جد من است مصطفي را وزير ، جد من است
شير شير است گرچه پير بود يا چو من كودكي صغير بود
اي پدر! اي حقيقت سرمد! اي وجودت تجلي احمد!
از لبم گرچه بوي شير آيد يادم از بيعت غدير آيد
فاش گويم بهانه گيرم من تو شَهِ عشقي و وزيرم من
بيبهانه ز مردم بيپير بهرم اي پير عشق ، بيعتگير
ظهر آن روز لاله ميخنديد مي خون در پياله ميخنديد
تيغ آهنگ جانفشاني داشت نخلها رنگ ارغواني داشت
ميوهي خون ز سروها ميريخت پر و بال تزَروها ميريخت
قطب هستي ، يگانه رهبر عشق غيرت كبريا ، پيمبر عشق
آن كه مهر منير خونين است كربلايش غدير خونين است
همچنان جد امجدش سرمست كه علي را گرفت بر سر دست
طفلِ دل را بلند كرد و سرود كه علي اصغر است ، شمع وجود
پرتوش از تجلي ازلي است رويش آيينهدار روي علي است
اي همه صف زده برابر من! حجت اكبر است ، اصغر من!
مهر خونين خاتم عشق است آخرين گوهر يم عشق است
آتش عشق برده تابش را برگرفته ز ديده خوابش را
اي شما دشمنِ منِ مظلوم! چه گنه كرده كودك معصوم؟
آخر اين كودك دل افسرده چه كسي را ز خويش آزرده؟
آخر اين تشنه لب گناهش چيست؟ پاسخ اشك و دود آهش چيست؟
اشك و آهش جواب ميخواهد لالهي تشنه ، آب ميخواهد
ظهر آن روز لاله ميخنديد مي خون در پياله ميخنديد
ميوهي خون رسيده بود آن روز رنگ ظلمت پريده بود آن روز
بر سر دوشِ آفتابِ يقين ميدرخشيد ماهتاب يقين
روز خمّ غدير خونين بود غنچه گل را ، وزير خونين بود
روز روز كمال انسان بود گاه تكميل دين و ايمان بود
نينوا جزر و مد خنجر داشت ني دلها نواي ديگر داشت
روز خون بود و نيزه و خنجر بيعت تير و غنچهي پرپر
ظهر آن روز فتنهي خودخواه پير پيمان شكستهي گمراه
آن كه سرمشق از ثقيفه گرفت جيره از سفرهي خليفه گرفت
گفت با حرمله: شتابي كن! بهر گل غنچه ، فكر آبي كن
نكته گو را جواب بايد داد شاهدان را شراب بايد
بادهي داغ خون به ساغر كن گلوي خشك غنچه را تر كن
ظهر آن روز لاله ميخنديد مي خون در پياله ميخنديد
خندهي لاله بوي بيعت داشت مي خون در سبوي بيعت داشت
از كران تا كرانه پرخون بود عقل از كار عشق ، مجنون بود
در فضا تير هاي و هو ميكرد بيعت سرخ ، آرزو ميكرد
حرمله از كمين قدم برداشت تير مسموم در كمان بگذاشت
شرر كينهاش زبانه گرفت حنجر غنچه را نشانه گرفت
ناگهان آسمان دگرگون شد دامن سبز چرخ ، گلگون شد
بوسه زد آن سه شعبهي مسموم بر گلوگاه كودك معصوم
همچنان مرغ عشق پرپر زد فلق از حلق نازكش سر زد
در تب و تاب ، دست و پا گم كرد قطره دريا شد و تلاطم كرد
چه تلاطم؟ به خويش تا پيچيد پايهي عرش كبريا لرزيد
چه تلاطم؟ كه آتش افشان بود فورانش گدازهي جان بود
گر چه در خون خود تلاطم داشت وقت رفتن به لب تبسم داشت
دشت را لالهزار كرد و گذشت خنده بر روزگار كرد و گذشت
رفت و چون قطره جذب دريا شد واژهي سرخ عشق ، معنا شد
احد ده بزرگي
سهیل بعد از شعرای یمانی پرنورترین ستاره آسمان است. وضعیت ستاره سهیل طوری است که پس از طلوع، تا ارتفاع کمی از افق بالا آمده، دوباره سر خم می کند و در افق پنهان می شود (غروب می کند). که اگر افق کاملا" باز باشد می توان آن را در مدت کوتاهی مشاهده کرد. دیدن ستاره سهیل کار ساده ای نیست، و مدت زمانی که این ستاره قابل مشاهده است بسیار کوتاه است.