یک زوج میانسال دو دختر زیبا داشتند. اما همیشه دوست داشتند یک پسر هم داشته باشند. آنها تصمیم گرفتند برای آخرین بار شانس خود را برای داشتن یک پسر امتحان کنند.
زن باردار شد و یک نوزاد پسر به دنیا آورد. پدر شادمان و باعجله به بیمارستان رفت تا پسرش را ببیند
.
پدر در بیمارستان زشت‌ترین نوزاد تمام عمرش را دید
.
مرد به همسرش گفت: به هیچ صورتی امکان ندارد که این نوزاد زشت فرزند من باشد. هر کسی با یک نگاه به چهره‌ي زیبای دخترانم متوجه می‌شود که تو به من خیانت کردی
.
زن لبخندي زد و گفت: نه عزيزم، اتفاقا این بار به تو خیانت نکردم!!!