بریدن کار دشواری است. پريدن هم دشوار است. جدا از تمام شعارها و تعاریف و تعارف‌ها٬ باید گفت که دل کندن کار ساده‌ای نیست. آن هم در ايام جوانی که آرزوها، اميدها، نقشه‌ها و رویاها پررنگ‌ترند. جرات و جسارت می‌خواهد عزیز! شجاعت می‌خواهد و از همه بیشتر صداقت می‌خواهد.

افسوس که در روزگار نام‌ها و القاب و نقاب‌ها٬ مردان صادق انگار کمند. اما خوبیش برای ما که در دنیای سراب‌ها و زمانه‌ي وارونگی‌ها به دنیا آمده‌ایم و عمر می‌گذرانیم این است که لااقل می‌فهمیم بعضی‌ها چقدر کوچکند و بعضی‌ها چقدر بزرگ بودند!

و حالا مانده‌ام که بزرگ شدن سخت است یا آسان؟!

این چه سوالی است؟

سخت است دیگر٬ یک شبه که نمی‌توان بزرگ شد.

درست٬ ولی... ولی خوب ببین! بعضی‌ها چه آسان بزرگ شدند. انگار یک شبه قد کشیدند و در یک سحر اوج گرفتند٬ به عرفا و علما رسیدند و از آنها جلو زدند. علم و عرفان را به یک جرعه سرکشیدند و باز بالا رفتند و رفتند و رفتند... آنقدر که خورشید هم مجبور شد برای دیدنشان سرش را بلند کند.

يادشان گرامي باد؛ بزرگاني كه ديگر در اين دنياي خاكي نفس نمي‌كشند و با رفتن خود جاودانه شدند و جاودانه زيستن را به ما آموختند اگر چشمي بينا و گوشي شنوا داشته باشيم.

 

  آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموّج شط حیات بود

چون آذرخش؛ در سخن خویش زیستند

مرغان پرگشوده‌ي طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره براشان گریستند

می‌گفتی ای عزیز : "سترون شده است خاک"

اینک ببین برابر چشم تو چیستند؟

هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز

باز٬ آخرین شقایق این باغ نیستند

محمدرضا شفيعي كدكني