صدف چشم من از داغ تو گوهر بار است
چه کنم؟ کار علی بی تو به عالم، زار است!

اشتیاق تو مرا می‏کِشد از خانه برون
ور نه از خانه برون آمدنم، دشوار است!

موقع آمد و شد، فاطمه جان! می‏بینم
دیدۀ زینب تو مات در و دیوار است!

به گواهی شب و، زمزمۀ مرغ سحر
اهل یثرب همه خوابند و، علی بیدار است!

روز در خانه، پرستار حسین و حسنم
کمکم کن که نگهداریشان دشوار است!

یاد آن روز که با زینب تو می‏گفتم:
دخترم! گریه مکن! مادرتان بیمار است!

چاه داند که به من، عمر چه سان می‏گذرد
قصه، کوتاه کنم ور نه سخن بسیار است!

بشنو از شاعر ژولیده، تو راز دل من
صدف چشم من از داغ تو، گوهر بار است


ژولیده نیشابوری

دیشب حسن (علیه‌‌السلام) اشک برادر پاک می‏کرد
حیدر از این ماتم گریبان چاک می‏
کرد

دیشب حسین (علیه‏السلام) نازنین با چشم گریان
ازخوردن آب و غذا امساک می‏کرد

اسطورۀ صبر و سکوت و پای مردی
جسم نحیف همسرش را خاک می
‏کرد

مهر کبودی بر رخ ماهش نمایان
این شِکوِه را با خالق افلاک می‏
کرد

اشک ملایک ریخت از بام مدینه
خاک بقیع و کوچه را نمناک می‏
کرد

بانگ عزا در عرش می‏پیچید، گویا
این داغ را هر ذره‏ای ادراک می‏
کرد

دستان هستی بخش فخر عالم خاک
یا رب! مگر خلق جهان را خاک می‏
کرد؟

تا علی ماهَش به سوی قبر بُرد
ماه، رخ از شرم، پشت ابر بُرد

آرزوها را علی در خاک کرد
خاک هم گویی گریبان چاک کرد

زد صدا: ای خاک! جانانم بگیر
تن نمانده هیچ از او، جانم بگیر

ناگهان بر یاری دست خدا
دستی آمد، همچو دست مصطفی

گوهرش را از صدف، دریا گرفت
احمد از داماد خود، زهرا گرفت

گفتش ای تاج سر خیل رُسُل
وی بَر تو خُرد، یک سر جزء و کل

از من این آزرده جانت را بگیر
بازگرداندم، امانت را بگیر

بار دیگر، هدیۀ داور بگیر
کوثرت از ساقی کوثر بگیر

می‏کِشد خجلت علی از محضرت
یاس دادی، می‏دهد نیلوفرت