. . . بریم بر سر قضیۀ قسمت اول گزارش طبیعت‌گردی و کوهنوردی در تنگل گورشکی.

قسمت اول هم خودش به دو بخش تقسیم می‌شه. یکی مربوط به تهیه مقدمات و دیگری توضیح مختصری در مورد مسیر.

برای انجام یافتن این برنامه و به طور کلی برای رفتن به محدودۀ تنگل و بخشی از کوه‌های غربی راور، باید وارد جاده‌ای خاکی در انتهای خیابان قدس شویم و به سمت دهانۀ تنگل برویم. اما چون این جادۀ خاکی ناهموار، مناسب برای اتومبیل سواری آن هم با ظرفیت کامل مسافر نیست و برای خودروها و سرنشینان آن مشکلاتی ایجاد می‌کند، بهتر است برای مسافرت به این منطقه از وانت استفاده شود. هر چند عدۀ زیادی با سواری هم این مسیر را طی می‌کنند. بنابراین ما هم در صدد تهیۀ یک دستگاه وانت بودیم اما به هر دری می‌زدیم در بسته بود.

تا اواخر شب پنج شنبه، وانت گیرمون نیومده بود. (البته اینم بگم دنبال ماشین مفت می‌گشتیم) به همین دلیل دوستانی که زنگ می‌زدند و می‌خواستند از اجرای برنامه مطمئن شوند رو نمی‌شد قطعا امیدوار به اجرای آن کرد. هر چند کورسوی امیدی و نیرویی درونی به من اطمینان داده بود که نترس، قوی باش، این برنامه کنسل نخواهد شد و حتما اجرایی می‌شود. از طرفی یکی دو تا برنامۀ جایگزین هم در نظر گرفته بودیم و همین امر کمک می‌کرد که دلهره و استرس و تشویش کمتری داشته باشیم.

از آنجا که قدیمی‌ها گفته‌اند در نا امیدی بسی امید است، من هم وقتی از همه طرف به در بسته خوردم، عین آرش کمانگیر آخرین تیر ترکش رو رها کردم. تیر رفت و رفت و رفت و درست بر هدف نشست.

حالا جریان تیر و هدف خودش یه ماجرای مفصل داره که براتون تعریف می‌کنم.

چند وقت قبل به مناسبت هفتۀ تربیت بدنی جلسه‌ای با حضور فرماندار سابق و عده‌ای از مسئولین محترم ورزش و شهر و روسای هیئت‌های ورزشی برگزار شده بود، که از بد حادثه بنده هم به عنوان نمایندۀ هیئت کوهنوردی تو اون جلسه حاضر بودم. وقتی که برای اعلام برنامه‌ها و مشکلات نوبتم شد، نه گذاشتم و نه برداشتم و شروع کردم به ننه من غریبم بازی در آوردن. این که ورزش کوهنوردی غریبه، مظلومه، یتیمه، هیشکی از کوهنوردا احوالی نمی‌پرسه، نا جامی نه لیگی نه مشوقی و خیلی چیزا دیگه که بدون اغراق دیدم یه عده دارن با مشت به پیشانی خود می‌زنند و اگر شرم حضور نداشتند حتما زار زار گریه هم می‌کردند و به قول راوی سریال سلطان و شبان عن قریب بود که خانم‌های حاضر در جلسه نیز موی پریشان کنند و مویه کنان و موی کنان و بر سر زنان جلسه را متشنج نمایند که بخشدار و رئیس محترم هیئت ورزش‌های روستایی و عشایری و بلافاصله فرماندار گرامی سکان را از دست من قاپیدند و هدایت جلسه را بر عهده گرفته اقدام به دلداری دادن من و سایرین کردند. القصه این کولی بازی ما اثر خودش را گذاشت و نتیجه داد. در پایان جلسه جناب مهندس محمودی، مسئول محترم اداره راه و شهرسازی و رئیس هیئت فوتبال که از شاگردان قدیمی مکتب این حقیر هم بود، اشک از صورت من زدوده و قول دادند هر وقت نیاز به وانت داشتین یه ندا بدین سه سوته براتون ردیف می‌کنم. این حرف تو گوش ما بود.

اتفاقا پنج شنبه شب هم یه جلسه دیگه‌ای بود که از قضا جناب مهندس محمودی هم تو اون جلسه و در نزدیکی من نشسته بودند. ما که تا اون ساعت برای تهیۀ وانت در نا امیدی کامل به سر می‌بردیم، تا چشممون به جناب مهندس افتاد، فوری یه صدای جرینگ، عین افتادن سکه دو ریالی تو تلفن‌های عمومی قدیم (که شماها اصلا یادتون نمیاد چی بود و چه شکلی بود) در درونمان احساس کردیم. دل دریایی خود رو به دریا، نه! بلکه به اقیانوس زدیم و بعد از سلام و احوالپرسی مختصری که بی طمع هم نبود (سلام روستایی بی طمع نیست) بلافاصله یادآور شدم که شما در فلان روز و فلان نقطه (مختصات نقطه رو با جی پی اس دقیقا بهشون عرض کردم) قول تامین وانت دادین. الوعده وفا. ایشون هم با روی باز پذیرفتن و بلافاصله با گوشی شماره‌ای رو گرفتن و دستور تامین یک دستگاه وسیله نقیله صادر و اولین و اصلی‌ترین مقدمۀ سفر آماده شد.

منم که سر از پا نمی‌شناختم فرصت سوزی نکردم و همون‌جا با راننده تماس گرفتم و جناب طاهری رانندۀ محترم نیز از آن سوی خطوط پیام گفتن فردا صبح، پنج دقیقه به شش جلو خانۀ معلم آماده به خدمت هستم.

بلافاصله همه را خبردار کردم و رفتم که با خیالی آسوده بازی فوتبال بین تیم‌های آلمان - کاستاریکا و ژاپن - اسپانیا رو نگاه کنم.

فردا صبح قبل از ساعت شش سر قرار حاضر بودم و الحق که جناب طاهری هم به قول خود وفا کرده و راس ساعت مقرر تشریف آوردند. کم کم بقیه دوستان هم قدم رنجه کردند و با تیمی متشکل از پنج نفر برنامۀ صعود را آغاز کردیم.

این از مقدمه و بپردازیم به بقیۀ ماجرای سفر.

همان طور که ابتدای این گزارش نوشتم برای سفر به این منطقه باید از خیابان قدس که خیابانی طولانی و شرقی – غربی است شروع به حرکت کنیم. در انتهای خیابان قدس پل زیر گذری وجود دارد که جادۀ کمربندی از روی آن می‌گذرد. پس از گذشتن از پل زیر گذر، از کنار مرقد مطهر شهدای گمنام و ساختمان مهدیه که در سمت راست و بوستان یاس که در سمت چپ قرار دارد عبور می‌کنیم. تا انتهای بوستان یاس جاده آسفالت و بعد از آن خاکی شروع می‌شود. ادامۀ این جادۀ خاکی ما را به محلی به نام کاروانسرای تِکِدر (tekedar) می‌رساند که انتهای مسیر ماست.

بالای وانت، ساعت شش صبح یازدهم آذرماه، احساس خنکی ابتدای حرکت به سرمایی که هر لحظه بیشتر می‌شد تبدیل شده بود. برای در امان ماندن از این سوز و سرما علاوه بر کلاه و کاپشن، پتو هم بر سر کشیدیم. از ابتدای جاده خاکی، به مرور جاده ناهموارتر و سربالایی آن بیشتر می‌شود. به ناچار راننده مجبور بود سرعت خود را کاهش دهد. آفتاب هم کمی پرتو افشانی خود را آغاز کرده بود و همۀ این‌ها باعث شد کم کم پتوها را کنار زده و مناظر اطراف را به تماشا بنشینیم. با این که طول این راه حدود 10 الی 12 کیلومتر بیشتر نیست اما تقریبا یک ساعت طول کشید تا به انتهای مسیر رسیدیم. جایی که باید از ماشین پیاده شده و عملا برای صعود پای بر زمین سرد کوهستان بگذاریم.

از جناب طاهری تشکر کردیم و با گرفتن عکسی یادگاری ایشان را به خدای دشت و بیابان و ایشان هم ما را به خدای کوهستان سپرد و هر کدام به راه خود رفتیم.

تا اینجا را داشته باشید.

حالا برگردیم و این مسیر 12 کیلومتری را بهتر و با دقت بیشتری مورد مطالعه قرار دهیم.

جهت اطلاع و آشنایی شما عزیزانی که در آینده و شاید بعد از مرگ من این متن را خواهید خواند و برای نسل جوان شهرم که احتمالاً اطلاعاتشان نسبت به مسیر حدود 12 کیلومتری راور تا "تکدر" ناقص و یا کم باشد توضیح مختصری در این باره را لازم می‌دانم. اگر افراد میانسالی هم خوانندۀ این گزارش باشند قطعا یادآوری دوران گذشته برایشان خالی از لطف نخواهد بود.

از محل کاروانسرای تکدر، کانالی سیمانی و روباز، که به موازات جاده کشیده شده، آب صاف و شیرین و گوارای کوه را به سمت راور هدایت می‌کند. این همان آبی است که در معرفی کوه گاو گفتم از دامنۀ شرقی این کوه سرچشمه گرفته و طول تنگل راور را می‌پیماید و با پیوستن چندین چشمۀ کوچک و بزرگ به آن پس از طی حدود 25 الی 30 کیلومتر به راور می‌رسد و بعد از سیراب نمودن باغات و مزارع قسمت آبکوهی راور، می‌رود که به استراحت بپردازد.

تا چند سال قبل به جای این کانال سیمانی روباز، جوب خاکی عمیق و کم عرضی عهده‌دار هدایت آب بود. این جوب به قدری تنگ بود که گاه در اثر رویش علف‌های لبۀ جوب، دهانۀ آن تقریباً پوشیده می‌شد و عملا شبیه لوله عمل می‌کرد. در نتیجه هم تبخیر آب کمتر صورت می‌گرفت، هم آب خنک‌تر در مسیر وجود داشت و هم حیوانات تشنه و بعضی درختان و بوته‌هایی که در اطراف آن روییده بودند بهتر می‌توانستند از این موهبت خدادادی استفاده کنند. اما متاسفانه طمع بیش از حد و بی‌جای ما انسان‌ها و دستکاری‌های غیر کارشناسی در طبیعت، همۀ اکوسیستم‌ها را در همه جا به هم ریخته است.

نوشتیم و خواندید که اگر ابتدای مسیر را پل زیرگذر قرار دهیم، طول آن حدود 12 کیلومتر است. تا محل بوستان یاس آسفالت و از آنجا به مسافت تقریبی دو کیلومتر جاده‌ای نسبتا هموار و پس از آن بسیار ناهموار دارد که خودروهای سواری معمولی به سختی توان عبور از آن را دارند. جاده در طول این مسیر از ابتدا تا انتها با فواصل مختلف به موازات جوب آبی که از کوه سرچشمه گرفته و مشهور و معروف به "آبِ کوه" می‌باشد و در کانال سیمانی روباز جریان دارد کشیده شده است. اگر چه آب این جوب گاهی به دلایل مختلف گل آلود است، اما در بیشتر مواقع، قابل شرب می‌باشد.

گزارش این دفعه خیلی متفاوت هست. یه بار از بالا به پایین توضیح میدم یه بار از پایین به بالا. اینم نوعی ترفند هست که شما هم خسته نشید و هم به نوعی سر در گم که متوجه نشوید چی به کجا ربط داده شد.

جایی که در حال حاضر جادۀ کمربندی از روی جوب می‌گذرد و هنوز چند درخت چنار نیمه جان در کنار آب به سختی بر پا ایستاده‌اند و نفس‌های آخر خود را می‌کشند، معروف به "جو[ب] پَرتِو (partew)" [پَرت آب] بود. در واقع اینجا ابتدای ورود آب کوه به باغات محسوب می‌شد. در سال‌هایی که بارندگی فراوان و به تبع آن، آب کوه هم زیاد می‌شد، به دلیل این که جوب‌های داخل باغات کشش و تاب تحمل این حجم زیاد آب را نداشت، از این محل جوبی انحرافی احداث کرده بودند و مازاد آب را به سمت آن هدایت می‌کردند تا کشاورزان با این آب، در پایین دست مزارع گندم و جو و یا صیفی‌جات خود را آبیاری کنند.

چهار باب (نمی‌دونم واحد شمارش آسیاب باب هست یا چیز دیگر) آسیاب آبی به فاصلۀ تقریبی 200 الی 300 متر از هم در مسیر آب کوه احداث شده بود که عهده دار تهیۀ آرد گندم و جو اهالی راور بودند. حتی بعد از به بازار آمدن آسیاب‌های موتوری و برقی، هنوز یکی دو تا از آن‌ها تا حدود اوایل انقلاب فعال بودند.

اولین آسیاب که در نزدیکی کمربندی فعلی قرار دارد، "آسیاب ربابه" نام داشت. گاهی به شوخی آن را آسیاب "زِنِکا (zeneka)" هم می‌گفتند. چون نزدیک‌ترین آسیاب به شهر بود و خانم‌های خانه‌دار می‌توانستند شخصاً مقداری گندم یا جو را به آنجا برده و بعد از آرد شدن به خانه بیاورند. آسیاب بعدی را "آسیاب عَرَبی"، سومین آسیاب را "آسیاب بیدا" و آخرین آنها را "آسیاب نو" می‌نامیدند.

هنوز آثار و بقایای همۀ این آسیاب‌ها کم و بیش به جا مانده و مخصوصاً آسیاب بیدا قابل ترمیم و نگهداری به صورت نمادین است. (پیشنهاد مرمت و حقظ و نگهداری این آسیاب را چندین سال قبل به اعضای محترم شورای اسلامی شهر و بعضی مسئولین دیگر دادم؛ اما همان قدر که شما عکس‌العمل نشان دادید از آن بندگان خدا هم عکس‌العمل دیدیم).

مسافتی بعد از "آسیاب نو" که آخرین و جدیدترین آسیاب‌ها بود در سالیان اخیر توسط شهردار محترم وقت بوستانی به نام بوستان یاس، در دو سمت جوی آب احداث گردیده که در فصول مختلف سال پذیرای شهروندان راوری و گاه مسافرانی است که به سمت مشهد یا بلعکس در رفت و آمد هستند.

در انتهای بوستان یاس، که سیل بندی با سنگ و سیمان برای جلوگیری از ورود سیلاب‌های مخرب به داخل شهر ساخته شده، جاده از سمت راست جوب به سمت چپ می‌رود. (ابتدای جادۀ خاکی). این محل را "بَندِ گَز" می‌گفتند و در روزهای سیزده بدر اهالی شهر با دوچرخه یا پیاده خود را به آنجا رسانده و در این محل مراسم سیزده بدر را اجرا می‌کردند. در پایان روز نیز به یکی از آسیاب‌ها مراجعه کرده و با کمک گرفتن از درختان تنومند بید و یک طناب یا ریسمان به تاب بازی می‌پرداختند.

حدود دو کیلومتر بالاتر، (انتهای قسمت هموار جاده) مجدداً جاده از سمت چپ به سمت راست جوب منتقل می‌شود. این محل را "پل سنگی" می‌گفتند. دلیل نام‌گزاری آن هم این بود که با قرار دادن یک تکه سنگ بر روی جوب، دوچرخه را از روی آن عبور می‌دادتد. اما بعضی چهارپایان از این پل رم می‌کردند و از روی آن رد نمی‌شدند. آنها عبور از داخل آب را به گذشتن از پل باریکی که با یک قطعه سنگ ایجاد شده بود ترجیح می‌دادند.

حدود 100 متر بالاتر درخت توتی وجود داشت که آثار آن هنوز برجاست و رو به روی آن اتاقکی (کُتو علی مومن) در دل زمین برای استراحت زمستانی آبیاران و جوب بانان حفر شده بود. این محل را "پای درختو توت" می‌گفتند. از زمانی که به تدریح وسایل نقلیۀ موتوری وارد شهر شدند، اینجا محلی بود برای تفریح کسانی که موتورسیکلت و بعدها ماشین دار شدند.

بالاتر از این محل جایی بود که بخش زیادی از رودخانه‌های فصلی از روی جوب رد می‌شدند. اولین سیل بند خاکی راور در حدود سال 1353 در این محل احداث گردید که هنوز آثار کمی از آن باقی‌مانده است. درخت گزی هم در این محل وجود داشت که در گرمای طاقت فرسای تابستان سایه‌اش را پیشکش مسافران یا چوپانان خسته می‌کرد. این محل را "بَندِ گِوکُشو (band e gew koshu)" (شاید منظور همان گاو کشان باشد. چون در آن زمان قصاب‌های شهر گله داشتند و گله‌های آنها در تابستان‌ها در همین مکان استقرار می‌یافتند و گاه کشتار هم در کنار جوب آب انجام میدادند) می‌نامیدند. (بند جایی بود که جوب مقداری پهن می‌شد به طوری که حیوانات اهلی یا وحشی می‌توانستند در این قسمت آب بخورند)

کمی بالاتر درخت بیدی وجود داشت و مشهور به "بندو بید یَه لِنگو" (بید یَه لِنگو یعنی درخت بیدی تنها که تنۀ باریک و نسبتا بلندی دارد) بود.

مقداری بالاتر که در حال حاصر درخت زبان گنجشکی در آنچا وجود دارد، "بتدو بالایی" یا "بندو عباس علی" گفته می‌شد. بالاتر از آن و در نزدیکی کاروانسرای "تکدر" چند درخت بید کهنسال قد کوتوله و با فاصله از هم در کنار جوب رویییده بودند که به آنها "گِلِ بیدو (gel e bidu)" می‌گفتند. “گل بیدو پایینی” و " گل بیدو بالایی" دو تا از معروف‌ترین این درختان بید بودند.

در نهایت یک درخت چنار نسبتا جوان و سپس کاروانسرای تک در.

به یمن احداث کانال سیمانی همۀ این درختان و درختان گر خودرویی که در مسیر جوب قدیمی روییده و رشد کرده بودند خشک شده‌اند و فقط نامی از آنها بر زبان قدیمی‌تر ها مانده. نسل جوان امروزی که حتی نامی هم از این درختان در ذهن ندارند.

کاروانسرای تِکِدَر محلی برای استراحت کاروان‌هایی بود که از کوهبنان، فیض‌آباد و گاه دشتخاک و طغرالجرد به سمت راور و بالعکس در تردد بودند. البته دامداران محلی که تابستان برای ییلاق، گله‌های خود را به تنگل راور می‌بردند، نیز همواره از مزایای این کاروانسرا بهره‌مند می‌شدند. همیشه یک نفر برای نگهداری قسمتی از جوب و آب کوه در این کاروانسرا حضور داشت. وی ضمن انجام وظیفۀ اصلی خود، برای مسافران و حیوانات آنها نیز جا و مکان فراهم و بعضی خدمات مختصر را در اختیار آنها می‌گذاشت. درختان مختلف توت و یک درخت چنار بسیار کهنسال و بلند زینت افزای این محل بودند. متاسفانه نسل امروزی تاب و تحمل دیدن این همه زیبایی و هنر طبیعت را نداشتند و قدر آنها را ندانسته و درخت چنار و یک درخت زبان گنجشک در آتش جهالت این نسل سوخت و به راحتی به خاکستر تبدیل شد و به نوعی تاریخ این مکان از دست رفت. ساختمان سنگی این کاروانسرا هم که برای ساخت آن زحماتی طاقت فرسا کشیده شده و افراد زیادی خون دل‌های فراوانی برای نگهداری از آن خورده‌اند، در حال حاضر به ویرانه‌ای مبدل گشته است.

در سالیان اخیر همکار و دوست پرتلاشمان جناب آقای شبانزاده اقدام به نهال کاری مجدد در این محوطه کرده است که باز هم متاسفانه به دلیل عدم همکاری دامداران و مردمی که برای تفریح به این مکان می‌آیند زحمات ایشان آن طور که باید و شاید مثمر ثمر نبوده. اما باز هم خیلی خوب بوده و اگر همه همکاری می‌کردیم دوباره می‌توانستیم رونق و شادابی را به این مجموعه بازگردانیم.

چندین سال قبل تحقیقی پیرامون این کاروانسرا انجام دادم. یکی از افراد قدیمی که در حال حاضر از دنیا رحلت فرموده‌اند گفته بود مقدار 4 یا 5 "تِشتِه (teshte)" [تِشتِه واحدی معادل 12.5 دقیقه برای تقسیم آب کشاورزی بوده] به انضمام باغی که در بلوار 32 متری فعلی راور واقع شده و به باغ "مُل علی شاهی" معروف است وقف این کاروانسرا می‌باشد.

انشاالله به رشدی برسیم که نه تنها به طبیعت و آثار به جامانده از پیشینیان خود آسیب نرسانیم بلکه در احیا و مرمت و نگهداری آنها کوشا بوده و دیگران را نیز تشویق به این کار کنیم.

با عرض پوزش از اطالۀ کلام و گرفتن وقت با ارزش شما مخاطب محترم. اما حیفم آمد این اطلاعات هر چند ناقص را که از منابع و اشخاص مختلف جمع‌آوری کردم در اختیار شما همشهریان و سایر خوانندگان عزیز نگذارم.

امید عفو و بخشایش

ممنون از همۀ شما که با حوصله می‌خوانید و اگر لازم بدانید تذکراتی هم ارائه می‌دهید.

یا علی مدد

یکشنبه 4 دیماه 1401

ستاره سهیل