به نام خدا و سلام به همه دوستان

این شعر رو خیلی وقت پیش تو همین وبلاگ کار کرده بودم دقیقا روز یکشنبه شانزدهم تیرماه 1398 ساعت 6.16 دقیقه صبح

اما با توجه به موقعیت زمانی هفته بسیج و این که این روزا هجمۀ وسیعی از سوی دوست و دشمن دانسته و ندانسته نثار این بندگان بی ریا می شود باعث شد دوباره آن را دقیقا کار کنم

التماس دعای خیر از همه عزیزان دارم

ای سواران بلندای سهیل!

شوکران نوشان "گردان کمیل"

ای سپاه رفته تا "بدر" و "حنین"

خیل مختاران! لثارات الحسین!

ای نگاه آسمان همراهتان

ای امام عصر خاطرخواهتان

ای در آتش سوخته! پرهای من!

ای بسیجی‌ها! برادرهای من!

ای بسیجی‌ها، چه تنها مانده‌ایم

از گروه عاشقان جا مانده‌ایم

اینک اما عده‌ای آتش شدند

بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند

بعضی از آن‌ها که خون نوشیده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای "ح‍ُسن القضا" را دیده‌اند

عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند

بزدلانی کز یم خون تر شدند

از بسیجی‌ها بسیجی‌تر شدند

آی، بی‌جان‌ها! دلم را بشنوید

اندکی از حاصلم را بشنوید

تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش، رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست؟

بین ابروها رد قنّاسه چیست؟

تو چه می‌دانی سقوط "‌پاوه" را

"باکری" را "باقری" را "کاوه" را

هیچ می‌دانی "مریوان" چیست؟ هان؟!

هیچ می‌دانی که "چمران" کیست؟ هان؟!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟

هیچ می‌دانی "دوعیجی" در کجاست؟

با همان‌هایم که در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند

سینه پر آهیم، اما آهنیم

نسل یوسف‌های بی‌ پیراهنیم

ما از این بحریم، پاروها کجاست؟

این نشان! پس نوشداروها کجاست؟

ای غروب خاک را آموخته!

چفیه‌ها! ای چفیه‌های سوخته!

ای زمین، ای رَمل‌ها، ای ماسه‌ها

ای تگرگِ تق‌تقِ قنّاسه‌ها

جمعی از ما بارها سر داده‌ایم

عده‌ای از ما برادر داده‌ایم

ما از آتش‌ پاره‌ها، پر ساختیم

در دهان مرگ، سنگر ساختیم

زنده‌های کمتر از مردار‌ها!

با شما هستم، غنیمت ‌خوارها!

بذر هفتاد و دو آفت در شما

بردگان سکه! لعنت بر شما

باز دنیا کاسه‌ی خمر شماست

باز هم شیطان اولی‌الامر شماست

با همان‌هایم که بعد از آن ولی

شوکران کردند در کام علی

باز آیا استخوانی در گلوست؟

باز آیا خار در چشمان اوست؟

ای جماعت! جنگ یک آیینه است

هفته‌ی تاریخ را آدینه است

لحظه‌ای از این همیشه بگذرید

اندر این آیینه خود را بنگرید

ابتدا احساس‌هامان تُرد بود

ابتدا اندوه‌هامان خُرد بود

رفته رفته خنده‌ها زاری شدند

زخم‌هامان کم‌کمک کاری شدند

فانیان وادی بی ‌سنگری!

تیغ‌های مانده در آهنگری

حاصل آن ماجراها حیرت است؟

میوه‌ی فرهنگ جبهه عشرت است؟

حاصل آغازها پایان شده است؟

میوه‌ی فرهنگ جبهه نان شده است؟

زخمی‌ام، اما نمک بی‌فایده است

درد دارم، نی‌لبک بی‌فایده است

عاقبت آب از سر نوحم گذشت

لشکر چنگیز از روحم گذشت

جان من پوسید در شب‌غاره‌ها

آه ای خمپاره‌ها، خمپاره‌ها!

محمد حسین جعفریان