دوستم تعریف می کرد:

یه بار افطاری دعوت شدیم خونه یکی از فامیلا . . .

بابام گفت رفتیم اونجا تابلو نکنید روزه نیستیم . . .

نزدیکای اذان مادرم فشارش افتاد . . .

می گفت به خاطر روزه ست . . .

خیلی تو نقشش فرو رفته بود . . .