اشعار طنز رضا رفیع
دید مأموری زنی را توی راه
«کو همیگفت: ای خدا و ای اله»
تو کجایی تا شوم من همسرت
وقت خواب آید بگیرم در برت
تاپ پوشم بهر تو با استریچ
گاه می نوشم به همراهت سنایچ
پا دهد، صندل برایت پا کنم
تا خودم را در دل تو جا کنم
زانتیایت را بشویم روز و شب
داخلش بنشینم از درب عقب!
در جلو آنکه نشیند، آن تویی
در حقیقت صاحب فرمان تویی
گر تو گویی، شال بر سر مینهم
گر تو خواهی، موی را فر میدهم
موی سر مش میزنم از بهر تو
یک سره حتی به وقت قهر تو
از برای توست کوته آستین
پاچهی شلوار من هم، هم چنین
غیر یک کیلو النگو توی دست
پای من بهر تو پُر خلخال هست
بهر تو مالم به صورت نیوِآ
یک گرم، یا دو گرم … یا این هوا!
ادکلن بر خود زنم پیشت مدام
تا که بوی گل بگیرد هر کجام
میروم حمام گرم کوی تو
میزنم سِشوار، رو در روی تو
گر که حتی مو نباشد بر سرم
من کُلهگیس از دبی فوراً خرم!
ای فدایت ریمل و بیگودیم
وی فدایت لنز و عینک دودیم
من برای توست گر "رُژ" میزنم
گر جز این بوده است، کمتر از زنم!
از برای توست این رُژ گونهام
ور نه بهر غیر، دیگر گونهام
خاک پای توست خطّ چشم من
تا درآید چشم هر مرد خفن
لاک ناخنهام ناز شست تو
ناخن مصنوعیم در دست تو
بهترینها را پَزَم بهر غذا
پیتزا و شینسل و لازانیا
با دسر بعدش پذیرایی کنم
همرهش یک استکان چایی کنم
ای به قربان تو هر چه با کلاس
میشوم خوشتیپ بهرت از اساس
بهر تو تیپ جوادی میزنم
گر نخواهی، تیپ عادی میزنم
«گر بگویی این کنم یا آن کنم»
من دقیقاً ای عزیز آن سان کنم
من برایت میشوم اِندِ مرام
گر که باشد سایهی تو مستدام
کاش میشد من ببینم رویکت
واکنم گلسر، زنم بر مویکت
گفت مأمورش که: ای زن! کات کن
کمتر از این، خَلق عالم مات کن
چیست این لاطائلات و ترّهات؟
حاسبوا اعمالکن، قبل از ممات
بوی کفر آید ز کُل جملههات
این چه ایمانی است؟ ارواح بابات!
تیپ تو بوی تساهُل میدهد
نفس آدم را کمی هُل میدهد
حرف های تو خلاف عفت است
بدتر از ایمیل و یک صدتا چت است!
آنچه کلاً عرض کردی، نارواست
«مفسدٌ فی العرض» بودن هم خطاست
با خدایت مثل آدم حرف زن
گر که قادر نیستی، اصلاً نزن!
از خدا چی چی تصور میکنی؟
کاین چنین با او تغیُّر میکنی؟
شل حجابا! دین ادا اطوار نیست
جای کوته مانتوی سرکار نیست!
باید آموزی کمی علم کلام
حق همین باشد که گویم. والسلام!
چون به پایان آمدش مأمور حرف
از خجالت آب شد زن مثل برف
گفت: ای مأمور، حالم زار شد
از مرام خود دلم بیزار شد
حرف تو هر چند توی خال زد
در نگاهم لیک ضدّ حال زد
از سخنهای تو من دِپْرِس شدم
گر طلا بودم دوباره مس شدم
من پشیمان گشتم از ایمان خود
میروم اکنون به کفرستان خود
بعد از این ریلکس میگردم دگر
کاملاً برعکس میگردم دگر
پس سر خود را گرفت و گشت دور
با دلی آشفته و چشمی نمور
ناگهان در توی ره، مأمور را
تِلفنِ همراه آمد در صدا
یک نفر در پشت خط از راه دور
گفت با مأمور: کای مرد غیور
این چه برخوردی است که مورد پَرَد؟
مُردهشور، این طرز ارشادت برد!
از چه زن را ول نمودی در فراق؟
أنکر الأشخاص عندی ذوالچماق
تو برای وصله کردن آمدی
نی برای مُثله کردن آمدی
ما برون را بنگریم و قال را
منتها یک خوردهای هم حال را
این زنی که تو چنین پرّاندیش
فاسد و فاسق پس آنگه خواندیش
هیچ میدانی که خیلی زود زود
او «فرار مغزها» خواهد نمود؟
این فضای اجتماع حالیه
گر چه هر چه بستهترتر(!) عالیه
مصلحت میباشد اما بعد از این
باز گردد یک کمی مانند چین
پس به محض قطع این تِلفن بدو
دامن زن را بگیر و گو مرو
(دامنش را گر گرفتی در مسیر
در حد شرعیش اما تو بگیر!)
رفت مأمور از پی زن با دلیل
گر چه در ظاهر بسان زن ذلیل
دید زن را در خیابان صفا
رفت و گفت او را: که ای خواهر بیا!
بعد از این تو ترک قیل و قال کن
با خدا هر طور خواهی حال کن
توی هیچ آداب و ترتیبی مکوش
هر چه میخواهد دل تنگت بپوش
رضا رفیع
سهیل بعد از شعرای یمانی پرنورترین ستاره آسمان است. وضعیت ستاره سهیل طوری است که پس از طلوع، تا ارتفاع کمی از افق بالا آمده، دوباره سر خم می کند و در افق پنهان می شود (غروب می کند). که اگر افق کاملا" باز باشد می توان آن را در مدت کوتاهی مشاهده کرد. دیدن ستاره سهیل کار ساده ای نیست، و مدت زمانی که این ستاره قابل مشاهده است بسیار کوتاه است.